تبليغاتX
بابا جنگ

بابا جنگ

مدعي هرگز نداند مرگ ما آغاز ماست...

 

فارس: نخستين گزارشي كه فرستاديد چه بود؟

*نوباوه: گزارشي بود در برنامه‌اي تصويري تحت عنوان «همگام با جنگ»؛ مجري آن برنامه خانم سونيا پورياني و تهيه كننده‌اش آقاي محمدعلي روستا بود كه الان از بچه‌هاي معروف سازمان هستند؛ نخستين گزارشي كه گرفتم اين بود كه يك هليكوپتر هلال‌احمر را زده بودند روي زمين سوخته بود بدنه‌اش كاملاً آتش گرفته بود اما معلوم بود كه هليكوپتر است؛ اين را به شكل سينه‌خيز گزارش دادم يعني هم فيلمبردارش خوابيده بود تو گل و هم من.
وقتي خواستيم در دب حردان از اين طرف آب به آن طرف آب رد شويم ما را زدند. آن وقت با توپ‌هاي 155 مي‌زدند مي‌گفتند خمسه‌خمسه چون 5 تا 5 تا قبضه كار مي‌كرد؛ توپ زدند محسن الهي داخل آب افتاد؛ تِيف ما هم كه نوار داخلش بود افتاد داخل آب آنوقت تِيف‌هاي ‌15 - 10 كيلويي بود و كنارش يك كِيبِل بلند و غيره، خيلي سخت بود.
محسن الهي شيرجه زد داخل آب و آوردش بالا، گفت چه كنيم گفتيم برو نوار را در بياور 20 - 10 متر را به پشت شنا كرد؛ نوار را eject كرد اما نوار تقريباً آسيب ديد؛ محلي در اهواز بود به اسم مكروويو يا تپه كه خطوط ماكروويو بود و ارسال ماهواره‌اي وجود نداشت؛ ما نوار را باد گرفتيم اما سياه سفيد شده بود ولي آنقدر گزارش قشنگ بود گفتند آنقدر گزارش زيبايي است كه نمي‌توانيم پخش نكنيم وقتي گزارشم پخش مي‌شد من هم خيلي لذت مي‌بردم.

*فارس:استرس نداشتيد؟ هجمه‌ جنگ هست اما استرس اينكه نخستين بار يك نفر از خبرنگاران آماتور كه تا حالا مقابله خبر مي‌خوانده حالا مي‌خواهد برود جلوي دوربين، خبر بگويد، اين يك مقدار استرس دارد.

*نوباوه: استرس بطور طبيعي هميشه هست؛ بستگي دارد كه استرس از محيط باشد يا از كار اين به شخصيت و پيشه افراد برمي‌گردد. من يادم هست در دوران بچگي پشت قطار را مي‌گرفتم يعني بازي من دويدن پشت قطار و گرفتن و پريدن داخل قطار بود؛ انتهاي خيابان رباط كريم باز بود و قطار رد مي‌شد؛ اين كار برايم تفريح و بازي بود من از جنگ ترس نداشتم ممكن است آدم واقعيت‌هاي جنگ را نديده باشد و هنوز گلوله و تركش را حس نكرده باشد اينها هست اما من به خاطر بدترين حادثه‌اي كه در عمرم ديده بودم از اين عراقي‌ها نفرت شديدي داشتم.
آن حادثه اين بود كه در همان دب حردان آنها به روستاي علوي حمله كرده بودند افراد را كشته بودند. بچه‌اي در حال شير خوردن در آغوش مادرش بود. مادر و بچه را به شهادت رسانده بودند. ما آخرين لحظات رسيديم چون خرمن جو و گندمي كه به پا كرده بودند داشت مي‌سوخت. پدر خانواده و ديگر بچه‌ها هم مرده بودند. اين صحنه تأثير زيادي رويم گذاشت و تنفرم نسبت به عراقي‌ها واقعاً زياد شد كه الان هم نتوانستم اين تنفر را از خود دور كنم از ارتش بعث متنفرم؛ اين سبب شد كه اصلاً متوجه ترس نباشم.

*فارس: به عنوان خبرنگار جنگي بهترين و قشنگترين صحنه‌اي كه در طول جنگ ديديد چه صحنه‌اي بود؟ اگر بخواهيد براي پسرتان جنگ را در يك صحنه تعريف كنيد آن صحنه چيست؟

* نوباوه: زياد فكر نكردم؛ جنگ صحنه‌هاي عجيبي داشت؛ 2 تا صحنه برايم خيلي مهم بود يكي در همان عمليات بيت‌المقدس وقتي هزاران اسير از سمت پل نو به سمت ما مي‌آمدند يا لخت بودند يا عرق گير به تن داشتند پا برهنه بودند آنها فرياد "الله اكبر " "دخيل خميني " مي‌زدند؛ با ديدن اين صحنه جرقه‌اي در ذهنم زده شد. دوستم آقاي داودي گفت گزارش كن. يكدفعه سوره فتح به يادم آمد چون تسلطم به قرآن خوب بود.
گفتم "بسم‌ا... الرحمن الرحيم اذاجاء نصرا... و الفتح و رايت الناس يدخلون في‌دين‌ا... افواجا "؛ آدم‌ها فوج فوج و موج موج مي‌آمدند؛ همين طور به ذهنم كار خدا بود دست خودم نبود؛ انسان بعضي اوقات احساس مي‌كند خدا مي‌گويد اين كار را انجام بده.
و من در حال تهيه گزارش بودم و اينها حمله مي‌كردند مرا پرت مي‌كردند، داشتند فرار مي‌كردند ديگر؛
خمپاره‌هاي زماني هم در فاصله‌ 20 متري منفجر مي‌شد مي‌زد و 15 - 10 تا از اينها را داغون مي‌كرد؛ صحنه سنگيني بود.

* در نخستين نماز مسجد جامع خرمشهر حضور داشتم

تصوير ديگر اين است كه وقتي ما به مسجد جامع خرمشهر رسيديم مسجد را تميز كردند من در نخستين نماز مسجد جامع حضور داشتم خيلي عجيب بود گنبد داغون شده بود باورم نمي‌شد كه اينجا خرمشهر است.
من قبل از جنگ خرمشهر و آبادان را نديده بودم. اصلاً جنوب نرفته بودم تا اصفهان بيشتر نرفته بودم. نمي‌دانستم خرمشهر كجاست؛ در سنگرهاي 5 متري كه اينها ساخته بودند يخچال فريزر و فرش و كپسول گاز و كولر مردم بود. من اينها را به چشم ديده‌بودم؛ رسيدن به آنجا برايم خيلي عجيب و غير قابل وصف بود. فكر مي‌كردم در حادثه‌اي خيلي مهمي از تاريخ و دنيا حضور داشته‌ام.
خاطرات تلخ و شيرين زيادي دارم. نخستين گروه‌هايي ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:40  توسط م. پ  | 

روايتي دست اول از پرتاب اولين موشك دوربرد ايران در دفاع مقدس

دستگيره‏اى كه طناب به آن وصل شده بود در واقع اهرم يك "رمپ " فلزى بود كه وصل مى‏شد به يك تونل با پيچ سى درجه كه از آن تونل موشك‏ها را وارد غار اصلى يا "شيلتر " مى‏كردند. انتهاى غار بعد از پيچ هم يك در فلزى داشت، كه بعد از انقلاب از تورفتگى آن براى آغل گوسفندان استفاده مى‏كردند و آن طرف كوه بود. به عبارتى موشك از خارج محوطه آن طرف كوه وارد مى‏شد و از رمپ بالا مى‏آمد و در ايستگاه نگهدارى مى‏شد و از در جلو افراد و وسايل تعمير و نگهدارى را وارد مى‏كردند؛ چون ورود موشك‏ها يك بار انجام شده و ديگر خارج نشده بود، ورودى اصلى بعدها توسط چوپان‏ها كور شده بود. مخصوصا بعد از انقلاب كه بيشتر جنبه نگهدارى موشك براى ارتش مطرح بود تا استفاده از آن. حالا اين راه كشف شده بود. متأسفانه آنهايى كه فرار كرده بودند تمام نقشه‏هاى مجموعه را منهدم كرده يا با خود برده بودند.
......................................................

وقتى دستور آتش داده شد، صدا مهيبى با آتش زياد و گرد و خاك بسيار محوطه را فرا گرفت. ناخودآگاه همه سر خود را در دو دست گرفتيم و درازكش خوابيديم. نمى‏دانم چقدر طول كشيد؛ ولى احساس كرديم صداى موشك لحظه به لحظه از ما دورتر مى‏شود و در دود و گرد و غبار مى‏توانستيم آتش عقب آن را ببينيم. هركس دوربينى داشت، با آن نگاه مى‏كرد. موشك رفت؛ ولى كجا؟ همه منتظر خبر بوديم. بى‏سيم با "وزوز " زياد مشغول به كار بود. خبرها با رمز رد و بدل مى‏شد. حالا منتظر نيروهاى نفوذى خود در دل خاك دشمن بوديم. سريع لانچر را به داخل پايگاه آورديم. درها سريع بسته شد. نگهبان‏ها به سر پست خود رفتند و ما هم در اتاق بى‏سيم پايگاه مستقر شديم تا از نتيجه كار خود باخبر شويم. تقريبا نيم ساعت شد؛ ولى خبرى نشد. نيروهاى نفوذى ما، هيچ خبرى از موشك ندادند. كم كم اين احساس به ما دست داد كه شايد موشك فراركرده. با ايستگاه‏هاى ديگر خود در عمق خاك دشمن تماس گرفتيم، آن‏ها هم خبرى نداشتند. ديگر نااميد شده بوديم. معلوم نبود موشك كجا فرار كرده كه هيچ‏كس از آن خبر نداشت. بچه‏هاى الكترونيك باز هم شروع به دعوا كردند. يكى گفت چرا "تانژانت " نگذاشته، حالا ديدى چى شد؟

روايتي دست اول از پرتاب اولين موشك دوربرد ايران در دفاع مقدس

 

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 18:9  توسط م. پ  | 

در این نبرد از شرقی‌ترین ینگه دنیا تا غربی‌ترین آن، با همدیگر متحدالشکل برای محروم کردن یک جریان آزادی خواه صف در صف ایستادند که سابقه نداشت. یعنی از بنگلادش تولید کننده گونی ما را تحریم می کند تا روسیه همسایه شمالی با موشک‌های اسکات تا فرانسه با موشک‌ها و هواپیماهای میرا‍ژ و رادار انگلیسی و برزیلی و قس علی هذا. چطور جبهه ای است که می‌گویند عراق در این جبهه با ما جنگید اما رسماً بیش از سی و چند کشور سینه به سینه ما حضور داشتند؟ اگر جنگ فقط با عراق بود که باید در طول این 8 سال فقط باید از یک ملیت اسیر داشته باشید؟ می‌پرسید مگر از ملیت های مختلف اسیر گرفتید؟ بله! چرا بر آن تأکید نمی کنند؟ اگر بگویم از 5 ملیت اسیر گرفتیم، باور می‌کنی؟ اگر بیشتر باشد قبول می کنی پسرم؟ یعنی چند تا پدر؟ مثلاً 8 تا 10 تا؟ مگر می‌شود؟ پسرم اگر بگویم از 15 ملیت اسیر گرفتیم قبول می کنید؟ نه بابا اینها را می گویید که خودتان را بزرگ نشان دهید. دخترم از 18 ملیت سند دارم ثبت شده است که اسیر در خط گرفتیم. پاکستانی در خط چه‌کار می کند؟ افغانی چه کار می کند؟ عمانی؟ اماراتی؟ کویتی؟‌ قطری؟ بحرینی؟ سودانی؟ سومالیایی؟ یمنی؟ قوات یرموک؟ یوگسلاو چه کار می‌کند؟ صرب چه کار می کند در این خط؟ بوسنیایی چه می کند؟

پسرم دخترم! جنگی در آن مقطع اتفاق افتاد که فرماندهی کل من یک عنصر خائن و جاسوس و هماهنگ با جبهه دشمن بود. مگر می شود؟ بله! ‌شده است. او در آن واحد، 3 مسئولیت دارد هم رئیس جمهور محبوب با 11 میلیون رأی قانونی که ما به وی دادیم. رئیس شورای عالی انقلاب و فرماندهی کل قوا. در چنین شرایطی که او منظور آقای سپهسالار! بنی‌صدر می باشد دستور داده که کسی حق ندارد یک فشنگ و مهمات به نیروهای مردمی کمک کند.همین قدر هم که کار انجام شد، توسط عناصر مؤمن و انقلابی مثل سرگرد صیاد شیرازی‌ها بود که در پادگان‌ها را باز کردند و مهمات را منتقل کردند. این اتفاق برای ماه های اول جنگ است. تا کی؟ خیلی اتفاق عجیبی است، جنگی شروع شده است که هیچ جای دنیا نداریم، فرماندهی کل قوای یک جبهه با جبهه مقابل کاملاً هماهنگ است. درباره بنی‌صدر صحبت می کنیم. اتفاقاتی افتاد که بسیار به حوادث الآن ربط دارد. البته از این بابت بسیار متأسفم، جلوی آقا هم عرض کردم وقتی بچه من وارد دانشگاه می شود این عکس را که به او نشان می دهم می گویم این کیست که کنار چمران در این جیپ نشسته است، می گوید نمی شناسم. می گویم تو که الآن داری از دانشگاه فارغ التحصیل می شوی، چطور این بنی‌صدر را نمی شناسی؟ تاریخ محمدعلی میرزا نیست، مال همین دو دهه گذشته مااست. پسرم! دخترم! الان در جریان این بحران‌ها مجبور شدند این تصویر را نشان دهند. به نظر شما چرا؟ به نظر شما چرا نباید یک چنین مطلب مهمی را بازگو کرد؟ نوار جنگ را دائماً تکراری می گذارند.

12 لشکر در چنین روزی در 3 جبهه شمالی، میانی و جنوبی با تیپ‌های زرهی هجمه کردند. قصد فتح 3 روزه تا یک هفته ای تهران را داشتند. همیشه این نوار را گذاشتند. چرا از این‌طرف نمی گذاریم. پارسال متأسفانه این بحث‌هایی که پیش آمد اصلاً برخی از عزیزان ما و فرماندهان ما گویا آلزایمر گرفته‌اند. فرماندهی وقت کل قوا بنی‌صدر را نوعی تبرئه کردند، گفتند ما فکر نمی کنیم خیانتی چیزی از جانب او در کار بوده است. قاطی کردی آقا؟!

من در این جریان‌های اخیر متوجه شدم که ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:13  توسط م. پ  | 

 

خاطرات جالب صدام از زبان شاه حسين
نکته ديگر آن که صدام، خصوصي به او گفته بود ايرانيان مرگ را همچون آهن‌هاي ذوب شده در دستان خود نرم مي‌کنند و با چشم پوشي از جان خود، آگاهانه به استقبال مرگ رفته و مواضع ما را مورد تهاجم قرار مي‌دهند.
تابناک: صفحات گوناگون حماسه دفاع مقدس ايران، آکنده از برگ‌هاي زريني است از حماسه دلاوري‌هاي رزمندگانی که دشمن را در هشت سال مقاومت و ايثار، همواره به انفعال افکنده و آنان را وادار کردند تا به درماندگي خود اعتراف نمايند.

با سقوط خفت بار صدام و افشاي هزاران زاويه پنهان و آشکار رخدادهاي جنگ تحميلي، آنچه امروز ديده مي‌شود و در برابر چشم جهانيان قرار گرفته است، اقرار دشمنان به توانايي‌هاي مردان مردي است که دوره‌هاي عالي جنگ را پشت سر نگذاشته، همه پيش‌بيني‌ها و محاسبات دشمنان را باطل کرده و حماسه‌اي سترگ از خود و ملتي سرافراز به جاي گذاشتند.

دکتر "الجنابي"، محقق عراقي در گفت‌وگو با «تابناک»، بخش‌هاي ناگفته و جديدي از واقعيات جنگ تحميلي هشت ساله صدام علیه ایران را بيان کرد.

"الجنابی" در آغاز این گفتگو گفت: شاه حسين اردني، همواره در تلاش بود، پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، خود را در کنار رژيم بعثي صدام قرار دهد. او که پيش از انقلاب اسلامي از شاه ايران کمک‌هاي نقدي و غير نقدي دريافت مي‌کرد، در آن شرایط براي اداره امور کشور خود، دست نياز به سوي صدام دراز کرد.

حسين اردني که در ادبيات مردم منطقه خاورميانه به حسين دوره‌گرد شهره بود، در جنگ تحميلي همواره تلاش مي‌کرد خود را در صحنه‌هاي گوناگون از جنگ تحميلي در کنار صدام  قرار دهد و به اين وسيله، اتحاد خود و اعراب را با صدام به نمايش گذارد.

تصوير معروف کشيدن توپ توسط وي و صدام عليه مواضع رزمندگان و شهرهاي بي‌دفاع ايران، يادآور يکي از اين خوش‌خدمتي‌ها در برابر صدام و دلار‌هاي نفتي عراق بود.

وی در ادامه سخنان خود بیان داشت: شاه حسين که به صورت ذليلانه‌اي درگذشت و پس از تحمل سرطاني شديد، در يک شب کودتا، فرزندش عبدالله را جانشين برادر خود کرد، دستخط‌هاي محرمانه‌اي دارد که برخي از آنها، گوياي استيصال صدام، ارتجاع عرب منطقه و استکبار جهاني در رويارويي با ایران در سال‌هاي جنگ تحميلي است.

او برخي از اين دستخط‌ها را براي صدام خوانده بود و صدام نيز در يادداشت‌هاي روزانه خود که منشي‌هايش برايش تهيه مي‌کردند، به اين خاطرات اعتراف نموده است.

به گفته "الجنابی"، شاه حسين در بيان آغاز جنگ تحميلي مي‌گويد،صدام با افتخار، تلفني به من گفت : "من (صدام) به کمک هيچ کشور عربي براي فتح ايران نياز ندارم".

او به حسين اردني گفته بود:" روح سعد بن ابي وقاص در من حلول کرده است و بار ديگر، با اقتدار شکستي تاريخ‌ساز را عليه فارس‌ها آغاز خواهم کرد."

این پژوهشگر عراقی در ادامه افزود: حسين اردني همچنین  يادآور شده است که صدام از هر گونه توهين به ملت بزرگ ايران دوري نمي‌کرد و همواره در ديدارهايش با وي و سران خود فروخته عرب به اين مسايل اشاره مي‌کرد.

در بخش‌هاي ديگري از اين ناگفته‌هاي دوران جنگ تحميلي، وي نقل مي‌کند که، صدام پس از روبه‌رو شدن با نيروهاي ايراني در آغاز جنگ تحميلي از مقاومت سنگين آنها در تعجب بوده و در نخستين ديداري که صدام با پادشاه اردن در بغداد داشته است، به حسين اردني گفته است،"  در محاسباتش دچار اشتباه شده، اما مي‌کوشد آنها را رفع کند".

وي با اشاره به اين که صدام از ضربات کوبنده نيروي هوايي ايران، دچار شگفتي شده، صدام را چهار هفته پس از آغاز جنگ بسيار ملتهب و نگران ديده است.

پادشاه وقت اردن در بخش دیگری از خاطراتش گفته است : "اين وضعيت صدام با يک سال پس از جنگ تحميلي و با آغاز حملات ايراني‌ها بيشتر شد، به گونه‌اي که در این مدت، بيش از 65 درصد نيروي هوايي عراق نابود شده و در نبرد در دريا، توان عراق کاملا از بين رفته بود. همچنين صادرات نفت اين کشور، دچار مشکل شديدی بود و او از من خواست که بندر عقبه اردن را براي صادرات نفت و واردات سلاح و کالا به عراق در اختيار حکومت وي گذارم."

حسين اردني در بيان حالات صدام در جريان عمليات کربلاي 5 مي‌نويسد: "هجوم ايراني‌ها براي گرفتن بصره، صدام را به شدت پريشان کرده بود، به گونه‌اي که او براي نخستين بار پس از آغاز جنگ تحميلي از عراق بيرون رفت و چند ساعتي را در نشست اضطراري سران عرب که براي اين عمليات تشکيل شده بود، در «فاس» مراکش گذراند. در اين باره بايد گفت، اضطراب وي به اندازه‌اي بود که من و حسني مبارک، به ديدارش در بغداد رفتيم؛ او شکست سنگيني در کنار شهر بصره خورده بود.

صدام به ما گفت که خود براي کنترل عمليات به بصره رفته است. ايراني‌ها به اندازه‌اي سريع عمل کرده بودند که همه خطوط پدافندي شکسته شده بود. او در آنجا مجبور به اين اعتراف شده بود که اکنون نه تنها گلوي حکومتش بلکه گلوي حکومت بسياري از کشورهاي عربي به دست ايرانيان به شدت فشرده شده است."

"الجنابی" به نقل از شاه حسین می گوید: در آنجا حسنی مبارک از وعده ارسال سلاح و نيرو و کمک‌هاي نظامي ارتش مصر در عمل به صدام خبر داد و من نيز سه گردان پشتيباني را به همراه مهمات کافي در اختيار ارتش عراق گذاشتم و اينها همه در حالي بود که خود شاه حسين نيز به آن اعتراف و آن را به صدام گوشزد مي‌کند که نگران پيروز‌ي‌هاي ايرانيان است.

وی افزود: و به اين ترتيب، صدام از همراهي شاه حسين بسيار سپاسگزاري و از اين که اردن با همه امکانات در کنار او و حکومتش است، قدرداني مي‌کند و مي‌گويد که پس از جنگ جبران خواهد کرد و ادامه داده بود که به نظر من، از هر گونه سلاحي براي پيشروي به ايرانيان بهره برده است. به علاوه حسين اردني با کوله‌باري از نوکري استعمار اين جهان را ترک کرد.

نکته ديگر آن که صدام، خصوصي به او گفته بود ايرانيان مرگ را همچون آهن‌هاي ذوب شده در دستان خود نرم مي‌کنند و با چشم پوشي از جان خود، آگاهانه به استقبال مرگ رفته و مواضع ما را مورد تهاجم قرار مي‌دهند.

به اين ترتيب، پايان جنگ براي صدام به قول شاه حسين يک تولد دوباره بوده که وي را با آرامش بر حکومت خونريزش مستولي کرده است.

دکتر "الجنابي" مي‌افزايد: اسناد بسيار بي‌شماري از خيانت‌هاي شاه حسين به ملت عراق و همکاري وي با صدام و جنايت عليه ايران اسلامي موجود است که بسياري از آنها در کتابخانه ملي و سلطنتي اردن و در آرشيو سلطنتي اين کشور موجود است. وي خيانت را تا به آنجا رسانده بود که زمينه انتقال منافقين از خاک اردن را فراهم کرده بود.

گفتني است، صدام براي نخستين بار پس از حمله به کويت تلفني به شاه حسين گفته بود که به اين دليل پوشيدن لباس نظامي پس از فتح کويت خودداري کرده که در جنگ با اين کشور، مردي را در برابر خود نمي‌بيند و آنچه باعث شد، او لباس نظامي در جنگ برابر ايران بپوشد، اين بود که وي با مرداني بسيار آهنين و جنگي رودرو بود.
+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 9:19  توسط م. پ  | 

ديدار زندان‌بان عراقي با اسير ايراني
يكي از زندان بانان عراقي، پس از گذشت قريب 2 دهه به كشورمان سفر كرد تا از اسراي ايراني طلب عفو و بخشش كند. او در اين ديدار به بيان بخش‌هايي از خاطرات خود پرداخته و عربستان را عامل جنگ عراق با جمهوري اسلامي معرفي كرد.

مي گويد: "سالهاست عذاب وجدان دارم. براي حلاليت خواستن از اسراي ايراني آمده‌ام. " ماجرا ساده اما جالب به نظر مي‌رسيد. يك زندانبان عراقي كه او را به خشونت و برخورد محكم مي شناختند، به كشورمان آمده بود تا با اسراي ايراني ملاقات كند. مايل نبود از رنج هاي متحمل شده آزادگان ايراني سخن مجدد به زبان آورد و لذا اصرار ما براي بيان رفتارهاي وحشيانه زندانبانان عراقي فايده اي نداشت. هرچند به نظر نمي‌رسد كسي باشد كه از اين شكنجه ها چيزي در ذهن به ياد نياورد.

"كاظم عبدالامير مزهر النجار " يعني همان زندانبان عراقي به همراه حسين اسلامي يكي از اسراي ايراني، چندي پيش به خبرگزاري فارس آمدند تا اين طلب عفو و بخشش يكي از افسران رژيم بعث، در گروه امنيتي و دفاعي فارس، رنگي رسانه اي نيز به خود بگيرد.

كاظم براي ديدن فرزند تازه متولد شده خود به كشورش بازگشت اما باز هم براي عذرخواهي از غيورمردان 8 سال دفاع مقدس به ايران خواهد آمد.

* نحوه ورود به حزب بعث و آشنايي با صدام

در عراق هركس كه مي‌خواست درسش را ادامه بدهد و تحصيل كند و يا حتي واحد مسكوني به او تعلق گيرد، تا زماني كه نامش را به عنوان شخص بعثي ننوشته باشد، نمي‌توانست اين كار را انجام دهد. يا براي اعزام به خارج تا كسي پدرش بعثي نباشد اجازه خروج و ادامه تحصيل نداشت. لذا براي اين كه كارمان راه بيافتد، مجبور بوديم عضو حزب بعث شويم.
قبل از سن 18 سالگي، بكر امور را در دست داشته و صدام معاونش بود. از همان زمان صدام امور را در دست گرفته بود و اداره مي‌كرد و در حقيقت براي رسيدن به پست رياست جمهوري طرح‌ريزي مي‌كرد. در همين زمان ما با صدام آشنا شديم و از افكار او اطلاع پيدا كرديم.
تا زمان سال 1979 كه صدام به حزب جمهوري رسيد، يكي از اهداف كلانش اين بود كه فكر شيعه را در كشور نابود كند و آن زماني كه محمدباقر صدر مي‌خواست انقلاب كند، به دليل شرايطي كه وجود داشت و صدام مورد حمايت همسايگانش قرار مي‌گرفت از جمله كشورهاي عربي و عربستاني سعودي، شهيد صدر نتوانست انقلابش را به پيش ببرد و از همان زمان صدام تصميم گرفت ايراني‌ها و آنها را كه اصالتاً ايراني هستند، از كشور خارج كند و از آن زمان، ما صدام را شناختيم كه يك تروريست به تمام معنا و ضد انسانيت است.

* رسانه‌هاي عراق ما را تحريك مي كردند

زماني كه در پادگان راشديه بودم و آقاي حسين اسلامي (زنداني ايراني) هم حضور داشتند، صدام حسين به اتفاق ملك حسين اردن براي ديدار از نيروهاي يرموك اردن كه در آنجا و به كمك نيروهاي عراقي در جنگ آمده بودند، از پادگان هم ديدار كرد كه ملك حسين در آنجا سخنراني كرده و صدام هم به نشانه تحسين دستش را بالا آور. من هم در آن زمان آنجا حضور داشتم و آنها را مي‌ديدم.
در آن زمان كه انقلاب ايران پيروز شد، از پدرانمان مي‌شنيديم كه مي‌‌گفتند ايران يك كشور اسلامي است و آن شرايط حاكم را براي ما توضيح‌ مي‌دادند، اما زماني كه جنگ صورت گرفت رسانه‌هاي عراق حقيقت را كتمان كردند و مي‌گفتند (امام) خميني كليد بهشت را به دست سربازانش داده است و مي‌گويد هر كسي برود از اين كوه عبور كند، به بهشت مي‌رسد.
در ابتدا ما فكر مي‌‌كرديم صدام يك شخصيت مقتدر و با ابهتي است كه اصلاً فكر نمي‌كرديم روزي از درون خُرد شود و فرو بريزد، تا اين كه در دهه 90، شهيد دوم عراق محمدصادق صدر كه فعاليت‌هايش گسترده شده بود و از حوزه علميه جمعي به او پيوسته بودند، انديشه‌هايي را در ملت عراق شكل داد و ما در آن زمان فهميديم كه صدام هيچ چيزي نيست و اين هيچ چز نبودن او در جنگ آمريكا به عراق كه به سرعت سقوط كرد كاملا هويدا شد و ما ايمان آورديم.


* آشنايي با اسراي ايراني

من در خيلي از پادگان هاي كه ايراني ها اسير بودند، فعاليت كرده و افراد زيادي را ديدم. از جمله همين حاج حسين اسلامي بود و با وجود اينكه 15 سال بيشتر نداشت اما به معناي واقعي داراي روحيه انقلابي و رهبري بود. از جمله خاطراتي كه دارم اين است كه به ايشان گفتند به خميني ناسزا بدهد ولي ايشان با قاطعيت اين را نپذيرفت. هرچند من به ايشان گفتم اين كار را بكن و خودت را خلاص كن ولي باز هم اين كار را نكردند.
من در آن زمان با اسراي زيادي ديدار و برخورد داشتم كه خيلي آدم‌هاي خوبي از لحاظ اخلاقي بودند؛ نماز مي‌خواندند، ورزش مي كردند و با يكديگر مهربان بودند كه اين اخلاقيات در دوران اسارت بسيار قابل توجه است.

* شكنجه اسرا

وقتي اسير به پادگان ها مي‌آمد يكسري برخوردها يا به اصطلاح عراقي‌ها حال دادن (!) بر سر او انجام مي دادند ولي در پادگان 5 كه ما بوديم ديگر اسير اين مراحل را گذرانده بود و نيازي به شكنجه يا كتك كاري نبود، ولي اسراي ايراني هركدام يك ابوترابي، يك خميني و يك حاج حسين عبدالستار بودند.
در پادگان شماره 11 نيز چون حدود 5 هزار نفر گردآوري شده بودند، نه غذا كفايت مي‌كرد و نه جا و حتي لباس كافي هم وجود نداشت. لذا مي‌خواستند اينها را به صليب سرخ تحويل دهند. من وقتي رفتم آنجا خيلي وحشت زده شدم چون خيلي بد برخورد مي‌كردند و اسراي ايراني را بسيار خشن مي‌زدند.
در يكي از گروهها سه نفر روحاني وجود داشت كه خيلي با تعصب بودند. چون براي مرتب كردن صفوف بايد با شعار مرگ بر خميني (!) مي‌نشستند و دوباره مي‌ايستادند. ولي اين سه نفر اسرا را دعوت مي كردند كه اين شعار را تكرار نكنند كه باعث ‌شد مشكلاتي به وجود آيد به همين دليل عراقي‌ها روي بدنشان ميله هاي داغ گذاشتند.
ببخشيد. علاقه‌اي به بيان بيشتر از اين شكنجه‌ها ندارم.

* آشنايي با مرحوم ابوترابي

ابتدا من در پادگان شماره 5 با مرحوم ابوترابي آشنا شدم ولي قبل از اينكه ايشان را ببينم، درباره‌شان شنيده بودم و يك ذهنيت اينكه ايشان رهبري معنوي اسرا را دارد درباره‌اش داشتم. من به يك رازي در رابطه با ايشان رسيدم و آن اينكه ايشان تمام خصلت‌هاي اهل بيت را دارد شهامت، جهاد، وطن دوستي و.... علاوه بر اينها ايشان كاملا به زبان عربي تسلط داشت و اين باعث آشنايي بيشتر من با ايشان شد.
به غير از آقاي ابوترابي بيشترين خاطره را از حسين عبدالستار اسلامي، احدي، حسن محمدي و ... دارم. البته بيشتر از همه ابوترابي را به ياد مي‌آورم چون من بعد از تحول روحي، همه مشكلات خانواده‌ام را براي او تعريف مي‌كردم چون به او ايمان آورده بودم و مي‌دانستم كه به عنوان يك مرد تمام عيار صبور و مؤمن بود و همه اسرا هم مي‌دانستند كه من چقدر با ايشان صحبت مي‌كردم.

* علت حضور در ايران

من در طول اين مدت چندين بار مي‌خواستم كه به ديدار اسراي زير دستم بروم و با آنها ملاقات داشته باشم. ولي وقتي در ايران با راننده‌ها صحبت مي‌كردم، مي‌گفتند آقاي ابوترابي را مي‌شناسيم ولي از نزديك او را نمي‌شناختند. حتي وقتي با بعضي ايرانيها صحبت مي‌كرديم و آنها را خوش برخورد مي‌يافتيم با وجود ترسي از معرفي خودم داشتم، از آنها هم سوال مي‌كرديم فقط او را از نزديك مي‌شناختند ولي از نزديك اطلاعي نداشتند.
تا اينكه در مشهد در يك هتل در مشهد نشسته بوديم و صاحب آن هتل آقايي بود به نام امير كه اين قضيه را هم از او پرسيدم. او گفت بله من آنها را مي شناسم. ايشان دو نفر را به من معرفي كرد و من با آنها ملاقات كردم و قرار بر اين شد كه در سفر آينده (كه همين سفر باشد) با چند اسير ايراني ديدار داشته باشم كه نهايتا هم با آقاي اسلامي ملاقات داشتم.

* ملك فهد عامل جنگ ايران و عراق

در زمان اشغال كويت، من در بندر احمدي خودم را تسليم كردم و پيراهنم را به نشانه صلح بالا آوردم. خيلي از فرماندهان هم همين كار را كردند و خودشان را تسليم كردند. بعد از هفت روز اذيت و آزار ما را بردند عربستان. در آنجا ما را سوار خودرويي كردند و داخل شهر چرخاندند و نكته جالب اين بود كه مردم عربستان وقتي ما را به عنوان اسير عراقي مي‌ديدند، آب دهان به ما پرتاب مي‌كردند.
يك مترجم كويتي بود كه براي نيروهاي خارجي ترجمه مي‌كرد. او از من سؤال كرد كه مي‌داني علت جنگ ايران و عراق چه بوده و من گفتم نه. او گفت كه علت اصلي اين جنگ پادشاه عربستان، ملك فهد است. من پرسيدم چرا؟ او توضيح داد كه توافقي بين صدام و ملك فهد صورت گرفته كه صدام نيروي انساني خود را در اين جنگ به كار بگيرد و فهد ماديات را تأمين كند. براي همين هر كس از عراقي‌ها در اين جنگ كشته شده باشد (ما در آن زمان آنها را شهيد مي‌دانستيم) به خانواده‌اش يك خانه و يك ماشين تعلق مي‌گرفت و در واقع ملك فهد اينها را تأمين مي‌كرد.

* حرفي براي جوانان ايراني

- اميدوارم مردم ايراني زندگي خوب و راحت و آرامي داشته باشند و انشاء الله كل شيعيان جهان مشكلي با هم نداشته باشند و تفرقه بين آنها از بين برود. همين الان روزانه 5 هزار ايراني وارد خاك عراق مي شوند و اين مايه افتخار ماست همين طور تعداد زيادي عراقي نيز به ايران مسافرت مي‌كنند. من خدا را شكر مي‌كنم كه با چنين افرادي در زمان اسارتشان در عراق آشنايي پيدا كردم. قدر امنيت و آزادي كشورتان را بدانيد كه گرفتار آمريكايي ها نيستيد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 15:31  توسط م. پ  | 

" وقت رفتنم علي دندان نداشت و موقع بازگشت دندانپزشكي مي‌خواند "
"فرزندم علي در موقع رفتنم چهار ماه و نيم سن داشت و روزي كه بازگشتم 18 ساله و دانشجوي سال اول دندانپزشكي بود. "

شهيد امير خلبان لشكري پرسابقه ترین آزاده ایرانی در مهرماه سال 86 در گفتگويي به بيان نكاتي از زندگي خود مي‌پردازد.


متن سخنان با سابقه‌ترين آزاده ايراني بدين شرح است:


يك هفته قبل از آن پرواز من در مرخصي به سر مي بردم و به تهران آمده بودم كه به پايگاه هوايي دزفول احضار شدم.


از اواسط مرداد عملا تهاجم هوايي عراقي ها آغاز شده بود و ما هم بايد آمادگي مان در دفاع را به دشمن ثابت مي كرديم . از روز شنبه كه وارد پايگاه شدم تا روز پنج شنبه كه آن اتفاق افتاد جمعا دوازده پرواز در قالب ماموريت هاي شناسايي آلرت و اسكرامبل و عمليات هاي آفندي به مواضع نيروهاي در مرز ارتش بعث عراق انجام داده بودم و در آن روز قرار بود سيزدهمين پرواز را انجام دهم.


به فاصله چند دقيقه بعد از گروه دو فروندي ما يك گروه و بلافاصله بعد از آن هم گروه ديگري ماموريت پروازي به نزديكي‌هاي همان منطقه داشتند. با اين حال جلسه بريفينگ ـ توجيه عملياتي ـ ما به دليل عدم آشنايي ليدر پروازي به منطقه چند دقيقه بيشتر به طول انجاميد و ما هم كه گروه يكم بوديم بعد از دو گروه ديگر پرواز را آغاز كرديم و اين يعني هوشياري دشمن و كسب آمادگي لازم براي دفاع به محض رسيدن به منطقه هدف واقع در مندلي و زرباتيه عراق ديوار آتش عراقي ها در آن لحظات صبحگاهي كه هنوز آفتاب كاملا طلوع نكرده بود به استقبالمان آمد و من كه در حال شيرجه به سمت هدف بودم مورد اصابت قرار گرفتم.


با وجود عدم كنترل هدايت هواپيما و در حالي كه آماده ذكر شهادتين شده بودم از فرصت محدودي كه داشتم استفاده كردم و در همان شرايط هم راكت ها رها و هم هواپيما را براي اصابت به هدف هدايت كردم . بعد از آن هم اهرم اجكت را كشيدم . چشم كه باز كردم عراقي ها را بالاي سرم ديدم . يك افسر عراقي با برخوردي مودبانه به من نزديك شد و با زبان عربي گفت كه قصد دارد دست هايم را ببندد. البته برخوردهاي ناشايست هم كم نبود. آرام آرام هوشياري ام را به دست آوردم و شرايطم را بررسي كردم؛ لبم پاره شده بود، دست چپم هم هنگام پرتاب شدن از هواپيما زخمي شده بود اما تلفات سنگيني به دشمن وارد كرده بودم .


عراقي اولين اسيرشان را گرفته بودند و با تيراندازي هوايي و هلهله ابراز شادي مي كردند. باز بيهوش شدم و بعد از مدتي در چادر بهداري چشم باز كردم در حالي كه يك پزشك عراقي با درجه ژنرالي مشغول مداوا و بخيه لب زخمي من است. سپس مرا به بيمارستان منتقل كردند و بعد هم مراحل بازجويي و بندهاي زندان .


در روز سيزدهم فروردين سال 53 لباس نظامي بر تن كردم و پس از موفقيت در مراحل آموزشي براي افزايش تخصص هاي پرواز با هواپيماي " اف ـ 5 " به كشور ايالات متحده اعزام شدم. بعد از آن هم به كشور بازگشتم و رخدادهاي انقلاب شكوهمند اسلامي را شاهد بودم .


اسارت در روز 27 شهريور سال 1359 هم در سن بيست و هشت سالگي ام رخ داد و به عنوان اولين خلبان ايراني گرفتار زندان رژيم بعث عراق شدم .


در مدت اسارتم در زندان هاي مخابرات ابوغريب و الرشيد زنداني بودم و در نهايت ده سال پاياني را كه بعد از زمان پذيرش قطعنامه بود مجددا به زندان مخابرات بازگشتم تا مدت طولاني زندان انفرادي بدون همدم و هموطن را در سلول شماره 65 طبقه دوم اين زندان طي كنم . در اين مدت به جز يك سال و نيم آخر ـ صليب سرخ جهاني هم اطلاعي از من نداشت. يك گروه از اسرا كه براي مدتي در مخابرات و ابوغريب با من هم سلولي بودند بعدها خبر زنده بودنم را به خانواده ام رساندند.


مهم بود بدانيم كساني كه عملا در بسته ترين محيط ممكن حضور دارند چگونه از اخبار بيرون مطلع مي شوند. امير لشكري از روند عمليات ها و پيروزي هاي رزمندگان اسلام چگونه اطلاع حاصل مي كرد
در ابوغريب موفق شديم از عراقي ها يك عدد راديو به دست آورديم و يك بار هم با نفوذ به يكي از عناصر دشمن موفق شدم راديو به دست بياورم.


بعد از آزادي ساير دوستان براي تهيه اخبار با مشكل مواجه شدم و دسترسي ام به اطلاعات محدود بود اما چون هدف دشمن زنده ماندن من بود در صورتي كه كوچك ترين تغيير در حالاتم مي ديدند سعي مي كردند دليل آن را كشف كنند و مشكلاتم را حل كنند. مثلا برايم قرآن و نهج البلاغه و مفاتيح الجنان مي آوردند آن هم در حالي كه در اردوگاه ها به تعداد زيادي از اسرا فقط يك جلد قرآن مي رسيد.


آنها قصد بهره برداري تبليغاتي از من داشتند و سعي مي كردند در موقعيت مناسب با معرفي من اعلام كنند كه ايران آغازگر جنگ بوده است. به همين دليل هم زنده نگه داشتنم از اهميت ويژه اي برخوردار بود و كوچك ترين اتفاقات زندان من بايد به اطلاع صدام مي رسيد و از او كسب تكليف مي شد. در نهايت با تسليم نشدنم به اجراي خواسته هاي آنها و سپس معرفي عراق به عنوان تجاوزگر مقدمات آزادي من فراهم شد.


اين روند در زمان برگزاري اجلاس سران كشورهاي اسلامي در سال 76 و هنگامي كه يك هيئت نمايندگي از عراق به سرپرستي طه ياسين رمضان وارد ايران شده بود و مذاكره مفصلي كه در خصوص من انجام گرفت به نتيجه رسيد.


در همان روزهاي پذيرش قطعنامه آخرين اسير ايراني را ديدم و بعد از آن به تنهايي به مدت ده سال در زندان مخابرات بودم تا اينكه يك روز از نگهباني اطلاع دادند كه ملاقاتي دارم . تعجب كردم . وقتي كه وارد اتاق ملاقات شدم شخصي با زبان فارسي با من صحبت كردـ براي اولين بار بعد از ده سال. از لهجه اش مشخص بود كه عرب زبان است و فارسي را ياد گرفته او معاون وزير امور خارجه عراق بود و به من اطلاع داد كه با توافق به دست آمده با كميسيون اسرا تا چند روز ديگر آزاد خواهم شد.


فرداي آن روز براي زيارت به كربلا و نجف و سامرا رفتيم و مجددا به زندان بازگشتيم . اين بار ديگر داخل زندان نشدم و وسائلم را كه از قبل آماده گذاشته بودم برايم آوردند و به سمت ايران و مرز خسروي به راه افتاديم . آن روز با حضور نماينده صليب سرخ و مسئولان ايراني از مرز گذشتم و وارد خاك مقدسمان شدم . صحنه پرشوري بود و استقبال با شكوهي از من به عمل آوردند. بعد از آن هم زمينه ايجاد ارتباط تلفني براي من و خانواده ام فراهم كردند و موفق شدم بعد از هجده سال با همسر و پسرم صحبت كنم .


علي در آن روزها چهار ماه و نيم بود و روزي كه بازگشتم هجده ساله و دانشجوي سال اول دندانپزشكي بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 13:46  توسط م. پ  | 

در شهر قم اتفاق افتاد؛
خودسوزی یک جانباز دیگر به دلیل ... ؟!
وی افزود: برادرم از چندی پیش و به دلیل از کار افتادگی و فشار ناشی از بیکاری و مشکلات اقتصادی، پیگیر گرفتن درصد جانبازی خود شده بود که به دلیل ضعفهای قانونی و نیز بی توجهی مسئولین مربوطه، کار وی انجام نشده و با وجود کامل بودن پرونده پزشکی او، مسئولین بنیاد از حل مشکل او سر باز زده اند.
یکی از جانبازان هشت سال دفاع مقدس امروز چهارشنبه در مقابل چشمان مسئولین بنیاد جانبازان قم اقدام به خودسوزی کرد.

به گزارش "تابناک" جانباز متعهد و انقلابی، "اکبر گائینی" ساکن شهر مقدس قم، به دلیل بی توجهی و عدم رسیدگی موثر مسئولین بنیاد جانبازان این شهر، به ستوه آمده و اقدام به خودسوزی کرد.

بنابر این گزارش مهدی گائینی برادر بزرگتر وی در گفت و گو با خبرنگار ما ضمن اعلام خبر فوق گفت: وی طی سالهای پس از جنگ با اعتقاد به اینکه حضورش در جبهه ها معامله با خدا بوده، هیچ گاه پیگیر مسائل جانبازی خود نبوده و با وجود موج گرفتگی شدید و سوختگی قسمتهایی از بدنش، تا زمانی که توانایی کار کردن داشته اقدام به گرفتن درصد جانبازی خود نکرده بود.

وی افزود: برادرم از چندی پیش و به دلیل از کار افتادگی و فشار ناشی از بیکاری و مشکلات اقتصادی، پیگیر گرفتن درصد جانبازی خود شده بود که به دلیل ضعفهای قانونی و نیز بی توجهی مسئولین مربوطه، کار وی انجام نشده و با وجود کامل بودن پرونده پزشکی او، مسئولین بنیاد از حل مشکل او سر باز زده اند.

وی همچنین افزود: او پس از این همه رفت و آمدها و با توجه به ضعف شدید عصبی ـ ناشی از موج گرفتگی در زمان جنگ ـ نهایتا امروز در مقابل چشمان مسئولین بنیاد جانبازان قم و در جوار کریمه اهل بیت(س) اقدام به خودسوزی کرد.

بنابر این گزارش وی که صاحب زن و دو فرزند است، هم اکنون بر اثر شدت جراحات وارده در بخش مراقبتهای ویژه ـ CCU ـ بیمارستان نکویی قم بستری است.

وی در پایان خطاب به مسئولین گفت: چرا این اتفاق باید بیفتد، اینها که شما به واسطه وجود نازنين شان در رأس حكومت نشسته ايد باید به كجا پناه برند؟ اگر باور داريد به فريادشان برسيد
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 21:46  توسط م. پ  | 

منزل يك رزمنده عمليات مرصاد پلمب شد
نماينده مردم كرمانشاه در مجلس شوراي اسلامي در اين باره به سرهنگ خلبان علي ميلاني ازخلبانان تيز‌پرواز هليكوپتركبري كه در زمان عمليات مرصاد با هجوم به منافقان و دشمنان افتخارات زيادي آفريد و ارزش عمليات‌هايش كمتر از شهيد كشوري و شهيد شيرودي نيست امروز درخانه‌اي محقر و سازماني زندگي مي‌كند كه آن هم متاسفانه به علت بازنشستگي وي دستور تخليه‌اش صادر شده و حتي پلمب شده‌ است.

خبرگزاری فارس: محمد كرمي‌راد كه خود از رزمندگان دوران دفاع مقدس و به ويژه عمليات مرصاد است، افزود: سرهنگ خلبان ميلاني در عمليات مرصاد به شدت زخمي شد و هليكوپتر وي در اين عمليات توسط دشمن سقوط شد و تلاش زيادي براي دستگيري وي از سوي آنان صورت گرفت كه وي با رشادت و شجاعت مثال‌زدني با بدن شديدا " زخمي به صورت معجره‌آسايي خود را به نيروهاي خودي رساند و از اسارت نجات يافت.

وي ادامه داد: بايد از اين دلاوران عرصه ايثار و شهادت به صورت اساسي تجليل شود و اين همه رشادت و ايثار فراموش هيچگاه نشود و چنين افرادي پس از اين همه خدمت اسير مسائل زندگي و سرپناه خانواده نباشند.

عضو كميسيون امنيت ملي و سياست خارجي مجلس شوراي اسلامي تاكيد كرد: متاسفانه روزگذشته مطلع شديم خانه‌سازماني اين رزمنده را به دليل عدم تخليه در تهران پلمب كرده‌اند كه از شنيدن اين خبر ناراحت شديم و با همراهي تعدادي از اعضاي فراكسيون ايثارگران مجلس درتلاش هستيم اين حكم را لغو كنيم.

وي درپايان گفت: شان ايثارگران و رزمندگان دوران دفاع مقدس بسيار بيشتر از اين است كه درگير مشكل ساده معيشتي و مسكن باشند و همه ما موظفيم به ايثارگران بيش از همه خدمت كنيم و حرمت كساني كه در روز امتحان از جان و مال و زندگي خود گذشتند را بيش از همه پاس داريم
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 21:45  توسط م. پ  | 

جعفري:تمام اسراييل زير پوشش موشكي ماست

فرمانده كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي اظهار كرد: مهم‌ترين تهديد عليه انقلاب اسلامي و نظام جمهوري اسلامي ايران را از داخل مي‌دانيم و اين مطلبي است كه حضرت امام (ره) در وصاياي خود به آن اشاره كرده‌اند.

به گزارش ايسنا، سردار سرلشگر پاسدار محمدعلي جعفري پيش از ظهر شنبه در يك نشست خبري به مناسبت فرارسيدن روز پاسدار با بيان اين‌كه آسيب‌پذيري انقلاب‌ها و حركت‌هاي ايدئولوژيك و ارزشي بيشتر از داخل است، افزود: تهديدهاي خارجي،‌ انقلاب و انسجام و وحدت دروني يك كشور، به ويژه ايران اسلامي را بيشتر مي‌كند.

وي با اشاره به انتخابات اخير و حوادث پس از آن اظهار كرد: دشمنان در راستاي تهديدات داخلي، ‌استفاده از فرصت انتخابات براي الگوگيري از اقداماتي كه غرب و استكبار جهاني در بسياري از كشورهاي آسياي ميانه انجام داده بود - يعني انقلاب مخملي يا كودتاي مخملي – را به زعم خود مناسب مي‌دانستند و علي‌رغم اين كه بسياري از آنها معتقد بودند اين مساله در ايران جواب نمي‌دهد، ولي باز هم اين الگو را دنبال كردند و متاسفانه در داخل كشور هم عده‌اي فريب آنها را خوردند و فكر ‌كردند مي‌شود تغييرات عمده‌اي در جهت‌گيري‌هاي نظام ايجاد كرد.

وي ادامه داد: با اين فشارها مخالفان مسير راستين انقلاب اسلامي به دنبال اين بوده و هستند كه در سياست‌هاي كنوني نظام تغيير ايجاد كنند و اين را هم اعلام كردند.

فرمانده‌ كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي اضافه كرد: اطلاعات گذشته و اطلاعاتي كه پس از حوادث به دست آمد مشخص كرد هدف حوادث اخير همين مساله‌اي كه عنوان كردم بود، ولي با هوشياري مردم و رهبر معظم انقلاب اين توطئه‌ها خنثي شد؛ گرچه خسارات مادي و معنوي زيادي وارد شد كه مسببان و محركان آنها بايد پاسخگوي اين تبعات منفي باشند.

جعفري با بيان اين‌كه تهديدات داخلي در برابر اهداف انقلاب اسلامي يك تهديد جدي است، افزود: ما معتقديم اين گونه تهديدات چيزي نيست كه تمام شود و بايد خود را در آينده نيز در مقابله با اين نوع تهديد ولي با سناريوهاي متفاوت دنبال كنيم.

وي در بخش ديگري از سخنانش با اشاره به مساله‌ هسته‌يي ايران اظهار كرد: دشمنان ما نمي‌توانند پيشرفت‌هاي ايران به ويژه در بعد هسته‌يي را تحمل كنند؛ بنابراين به هر اقدامي براي ممانعت از اقتدار ايران دست مي‌زنند.

جعفري تهديد و اقدام نظامي عليه ايران را دو مساله جداگانه تلقي كرد و گفت: تهديد نظامي محتمل است و آن‌ها استفاده‌هاي زيادي از اين تهديدات مي‌برند؛ زيرا فكر مي‌كنند بيان تهديدات مي‌تواند ايران را به عقب‌نشيني وادارد، ولي اين كه آنها اين تهديد را عملي مي‌كنند يا نه سوالي است كه پاسخ دادن به آن ساده نيست.

وي تصريح كرد: آنها تجربه‌ي زيادي درباره‌ي واكنش‌هاي بازدارنده‌ي ايران در برابر تهديدات نظامي دارند.

فرمانده‌ كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي اقدام نظامي عليه ايران را يك حماقت توصيف كرد و افزود: ما مسوول حماقت دشمن نيستيم و اين مساله قابل پيش‌بيني نيست. اقدام نظامي عليه ايران منطقي و عقلاني نيست ولي وقتي با حماقت همراه باشد بعيد نيست كه هرگونه حماقتي را انجام دهند.

وي در ادامه در پاسخ به پرسشي مبني بر اين‌كه در صورت وقوع حمله‌ي نظامي عليه ايران ، چه اقدامي صورت خواهيد داد و آيا تسليحات هسته‌يي رژيم صهيونيستي را هدف قرار خواهيد داد؟ تاكيد كرد: يكي از توانمند‌ي‌هاي ما اين است كه تمام خاك اسراييل زير پوشش موشكي ماست و محدوديتي از اين نظر نداريم، هم‌چنين دقت موشك‌هاي ايران نيز در سال‌هاي اخير بسيار بالا رفته است.

جعفري با اشاره به آزمايش‌هاي اخير موشكي صهيونيستها اظهار كرد: آنها نتوانستند موشك اخير خود را كه گفته مي‌شود شبيه به موشك شهاب 3 است آزمايش كنند و مشكلاتي در اين زمينه دارند . بحث‌هاي سپر موشكي آمريكا و اسرائيل بيشتر به يك ادعا شبيه است. آنها ممكن است اقدامات محدودي انجام دهند، ولي نمي‌توانند از موشك شهاب جلوگيري كنند.

وي در ادامه با اشاره به اظهارات مطرح شده از سوي سران يكي از كشورهاي غربي درباره‌ اينكه ايران به دنبال سلاح‌هاي هسته‌يي است تاكيد كرد: ايران به هيچ وجه به دنبال آزمايش سلاح‌هاي هسته‌يي نيست. وقتي مي‌گوييم فعاليت صلح‌آميز انجام مي‌دهيم ، هيچ دليلي براي مخالفت با آن وجود ندارد؛ بنابراين به دنبال بهانه‌جويي هستند.

جعفري هم‌چنين در برابر اين پرسش كه در چه صورتي احتمال دارد دشمنان تهديدات نظامي عليه ايران را عملي كنند، پاسخ داد: در صورتي كه وحدت و انسجام در داخل كشور نداشته باشيم و آن‌ها احساس كنند حمايت‌هاي مردمي از نظام كم شده است ،اين اقدام شدني است، ولي در انتخابات اخير مردم نشان دادند بيشترين وابستگي را به نظام دارند.

به گزارش ايسنا فرمانده كل سپاه در ادامه‌ اين نشست خبري با بيان اين‌كه آمادگي سپاه پاسداران براي دفاع از انقلاب اسلامي در وضعيتي بسيار مناسب قرار دارد، تاكيد كرد: هرچند ما به سمت يك وضعيت مطلوب‌تر سازماني حركت مي‌كنيم، ولي وضعيت امروز نيز قابل قبول است. با توجه به تغيير ماهيت تهديدات و تبديل آن از تهديد سخت نظامي به سمت تهديدات نرم از جنس سياسي ، فرهنگي و امنيتي ، طبيعتا آمادگي‌هاي سپاه هم بايد متناسب با اين تهديدات اصلاح شود و انعطاف در آمادگي‌ها و سازمان‌ها انجام گيرد كه چند سالي است به دنبال اين امر هستيم.

سردار جعفري يادآور شد: حوادث اخير نشان داد تهديد عليه انقلاب اسلامي همچنان باقي است، ولي ماهيت تهديدات به سمت تهديد نرم سوق داده شده است و دشمنان در كمين هستند كه از هر فرصتي براي ضربه‌زدن به نظام جمهوري اسلامي استفاده كنند.

وي با بيان اين كه انقلاب اسلامي به اين معني است كه بايد با تحول روز به روز به سمت خوبي‌ها و ارزش‌هاي اسلامي حركت كنيم، اظهار كرد: نظام جمهوري اسلامي ما مخالفان زيادي در خارج و داخل كشور دارد و سپاه بايد آماده‌ي مقابله با هر نوع تهديدي باشد. نظام جمهوري اسلامي امروز مايه اميد همه محرومان و مستضعفان جهان است و ما پاسداري را نه يك شغل بلكه يك تكليف و وظيفه‌ي الهي مي‌دانيم.

فرمانده‌ كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در ادامه در پاسخ به پرسشي درباره‌ مهمترين شاخص‌هاي سپاه در دهه‌ چهارم انقلاب گفت: انقلاب به عنوان يك موجود زنده و پويا در حال تكامل و پيشرفت به سوي اهداف اسلام، قرآن و اهدافي است كه امام براي ما ترسيم كردند . وضعيت انقلاب اسلامي ، وظايف آن و تهديدات متفاوت است و سپاه به عنوان نگهبان انقلاب اسلامي بايد سازماني پويا و منعطف داشته باشد و به تجهيزات بومي و انبوه دسترسي پيدا كند.

جعفري با بيان اين كه آمادگي سازماني سپاه بايد همه‌جانبه و نه فقط در زمينه‌هاي دفاعي و نظامي باشد، تصريح كرد: ابعاد آمادگي‌ها در سپاه پاسداران غير از آمادگي‌هاي نظامي و امنيتي، بايد آمادگي‌هاي سياسي ، فرهنگي و غيره نيز باشد. پاسداران ما در دهه چهارم انقلاب از ويژگي‌هاي خاصي برخوردار و با ايماني بالاتر،‌ شجاع، بصير، ‌انقلابي و با روحيه‌اي مردمي باشند. اين‌ها از ويژگي‌هاي خاص سپاه در دهه‌ چهارم است و هدف‌گذاري‌ها در راستاي آمادگي رزم سپاه نيز در حال انجام است.

وي هم‌چنين در پاسخ به پرسش ديگري درباره ارزيابي خود از تغييرات ساختاري صورت‌گرفته در سپاه گفت: بعد از اقدامات تحولي يكي دو سال اخير ، تحول ساختاري مهم‌ترين تحول سال گذشته سپاه محسوب مي‌شود كه طي آن بين نيروي مقاومت بسيج و نيروي زميني سپاه تعاملي برقرار شد و سپاه‌هاي استاني را از وحدت و انسجام بيشتري برخوردار كرد و بدين ترتيب سپاه منسجم‌تر و مقتدرتر شده است كه نتيجه‌ اين انسجام را در حوادث اخير نيز شاهد بوديم.

فرمانده‌ كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي اضافه كرد: پرداختن به ساير ابعاد سازماني سپاه ، ارتقاي سطح كيفي، سرمايه‌هاي انساني سپاه ، تغيير در سبك و شيوه‌ فرماندهي و مديريت سپاه پاسداران نيز از ديگر اقداماتي است كه به مرور انجام خواهد شد.

در ادامه‌ اين نشست پرسشي درباره تفكيك حيطه ماموريت نيروي دريايي سپاه و نيروي دريايي ارتش مطرح شد كه جعفري پاسخ داد: چند سالي است ماموريت‌هاي نيروي دريايي ارتش و سپاه در خليج فارس و درياي عمان تفكيك شده و اين امر در راستاي انجام بهتر كارهاست. سپاه به كمك واحدهايي از ارتش ماموريت‌ حراست از خليج فارس را به عهده گرفته است. آمادگي‌هاي ما روز‌به‌روز بيشتر مي‌شود و امروز مي‌توان به طور قاطع گفت كه امنيت خليج فارس به طور صد در صد برقرار است و با توجه به وضعيت جغرافيايي خوب ايران ، بخش عمده‌اي از كنترل امنيتي خليج فارس به عهده‌ اين كشور است و آمادگي ما براي برقراري اين امنيت تامين شده است.

وي همچنين در پاسخ به پرسش يكي ديگر از خبرنگاران درباره‌ عبور برخي كشتي‌هاي جنگي رژيم صهيونيستي از كانال سوئز اظهار كرد: يكي از اهداف آن‌ها اين است كه خود را به صورت مهاجم نشان بدهند و اين تهديد نظامي عليه ايران را هميشه حفظ كنند ولي غافل از اين هستند كه دوران تهديد نظامي به خصوص عليه ايران گذشته است.

جعفري ادامه داد: ما اقدامات رزمايشي آن‌ها را در راستاي اهداف ديگري كه دشمنان در رابطه با ايران دنبال مي‌كنند و براي مرعوب كردن ايران و وادار كردنش به سازش مي‌دانيم. آنها اين تهديدات را انجام مي‌دهند تا ايران را به تسليم وادار كنند ولي ما اسراييل را كوچكتر از آن مي‌دانيم كه ايران را تهديد كند.

فرمانده كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي همچنين خاطرنشان كرد: جمهوري اسلامي ايران امروز از يك نفوذ معنوي عميق در جهان اسلام و خاورميانه برخوردار است و به خوبي مي‌تواند پاسخ تهديدات نظامي را بدهد . نفوذ جمهوري اسلامي در بسياري از كشورها به ويژه‌ كشورهاي اسلامي ، بهترين اقدام بازدارنده است و اقدامات آنها بي‌اثر خواهد بود.

سردار جعفري در ادامه‌ نشست خبري خود درباره‌ مهم‌ترين دستاورد سپاه گفت: مهم‌ترين دستاورد سپاه تجربيات گرانبهاي اين مجموعه در صحنه‌هاي مختلف انجام ماموريت‌هاي خود است كه جزء تجربيات نرم‌افزاري است. البته تجهيزات، سلاح و امكانات بخش عمده‌اي از آمادگي‌ها را تشكيل مي‌دهد و سپاه هم در ابعاد تجهيزاتي مشكلي ندارد و آموزش‌ها و مهارت‌هاي تخصصي لازم براي استفاده از اين تجهيزات در سپاه وجود دارد و به اثبات رسيده است؛ ولي آنچه براي ما ارزش بيشتري دارد، بعد از ايمان سپاهيان، ‌تجربيات گرانبهايي است كه سپاه از آنها برخوردار است و استفاده از اين تجربيات مي‌تواند نقطه قوت سازماني سپاه باشد.

فرمانده‌ كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در ادامه با بيان اين كه ‌ماموريت و رسالت سپاه پاسداران ، دفاع از انقلاب اسلامي و دستاوردهاي آن است و ابعاد اين مساله هيچ‌گونه محدوديتي براي ما ندارد، افزود: هر نوع اقدامي كه لازم باشد در راستاي حفظ انقلاب اسلامي و مقابله با تهديدات انجام شود ، سپاه پاسداران موظف است آن را انجام دهد؛ دامنه‌ي اين امر نيز بسيار گسترده است و به آمادگي‌هاي نيروها برمي‌گردد.

وي در بخش ديگري از سخنانش درباره‌ نقش مقام معظم رهبري در پيشرفت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي اظهار كرد: بعد از ارتحال حضرت امام(ره) كه مقام معظم رهبري ، رهبري كشور را به عهده گرفتند كشور وارد فاز جديدي شد و ماهيت تهديدات نيز تغيير كرد . بعد از جنگ، فاز سازندگي و توسعه شكل گرفت و مقام معظم رهبري با توجه به تجربيات مديريتي خود در كشور ، در جزئيات مسائل مسلط بودند و به خصوص با توجه به علاقه‌ي ايشان به ابعاد نظامي و امنيتي ، شناخت خوبي نسبت به ساختار سپاه و ارتش داشتند و رهبري ايشان جزءتر شد كه اين امر به رشد و توسعه‌ سپاه و كل نيروهاي مسلح بسيار كمك كرد؛ به طوري كه در جلساتي كه با ايشان داريم تدابيري كه مي‌فرمايند در همه‌ي سطوح ما كاربرد دارد.

جعفري در پايان اين نشست خبري در پاسخ به پرسش يكي از خبرنگاران درباره‌ تغييرات احتمالي در نيروي هوايي سپاه در آينده‌ي نزديك گفت: تغيير ساختاري جديدي در نيروي هوايي سپاه مد نظر نداريم، ولي اقداماتي كه در بعد پدافندي سپاه صورت مي‌گيرد در راستاي كامل كردن سامانه‌هاي پدافندي و سامانه‌هاي ارتش است و اين دو در كنار يكديگر ، پدافند هوايي را در سطوح مختلف شكل مي‌دهند كه در اين زمينه ارتش بيشتر سامانه‌هاي متوسط و بلند و سپاه بيشتر سامانه‌هاي پست و متوسط را دنبال مي‌كند

http://www.rajanews.com/detail.asp?id=33139

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 18:31  توسط م. پ  | 

 

ناگفته‌های سردار سوداگر از پذيرش قطعنامه 598
رئيس پژوهشگاه علوم و معارف دفاع‌مقدس گفت: بعضي از دوستان تصور مي‌کنند که جنگ ما يک جنگ بي‌حساب و کتاب بوده در حالي كه اين تصور نا به جاست.

به گزارش ايسنا – منطقه چهارمحال و بختياري – سردار سوداگر كه در ششمين همايش لشگر خوبان سخن مي‌گفت، افزود: تخريب پل جبيره در منطقه عملياتي بدر و توسط قرارگاه كربلا انجام گرفت. من مسئول اطلاعات و عمليات بودم چند ماه پيش از از طراحي و شكل گيري عمليات پل منهدم شد.

وي يادآور شد: در منطقه عملياتي بدر سپاه سوم و چهارم اگر از هم جدا مي شدند به منطقه‌اي دست پيدا مي کرديم که امکان نفوذ ما از منطقه بدر به منطقه ناصريه،سامرا، و از آنجا به کربلا و بغداد فراهم مي‌شد يعني با مرور منطقه مي‌بينيد که در حد واسط منطقه شمالي سپاه چهارم ودر جنوب بصره سپاه سوم مستقر شده بودند. منطقه عملياتي بدر در اين منطقه بود و بنا بود سپاه سوم و چهام را از هم جدا کنند.

سردارسوداگر ادامه داد: دسترسي ما متکي به نيروهاي پياده بود و نيروهاي پياده توانايي داشتند در عمق عراق عمل کنند بنابراين ما توانستيم با استفاده از منطقه عملياتي بدر به نيروهاي سپاه بدر كمك كرده و با تحت فشار قرار دادن بزرگراه صفان در جنوب و شمال بدر و فاصله بين شمال را قطع کنيم. تصرف اين منطقه به منظور دسترسي به عمق عراق و هم چنين جدا کردن سپاه چهارم در شمال و سپاه سوم در جنوب و بعد کمک به نيروهاي سپاه بدر بود، وقتي عراق احساس تهديد کرد دو سال بعد شروع به حفر کانالي شبيه کانال پرورش ماهي در قسمت غربي رودخانه دجله به عرض 2 کيلومتر کرد.

وي گفت: سرزمين بين النهرين که در تاريخ بين رودان است سرزمين مقدسي است. بين دو رود دجله و فرات حدود 300 سال جزو ايران بوده است، عراق براي ورود به منطقه عملياتي 3 پل دارد: پل القرنه، پل الغروه و پل جبيره. مسئوليت پل الغروه با لشکر 8 نجف اشرف بود که البته بنا نبود پل را منهدم کند.ماموريت پل جبيره به لشگر 25 کربلا و لشگر 31 عاشوا داده شد. باز هم در نقطه شمالي مشکل چنداني وجود نداشت،شما بايد مجموعه 10 تا 15 نفر نيرو براي انهدام پل داشته باشيد در مسير به هيچ وجه حق نداريد پاسخ گلوله‌هاي دشمن را بدهيد، حق نداريد کمک به يگان ديگري بکنيد. انهدام پل برابر عملکرد يک لشگرارزشمند ما و برابر موفقيت يک لشگر است.

سوداگر گفت: افرادي که براي انهدام پل مي‌روند نبايد 2 برادر باشند چون احتمال برگشتشان کم است. انهدام پل به من و شهيد باکري داده شده بود، زماني که به نزديکي رودخانه دجله رسيديم شهيد باکري با نيروهايش در آن طرف جاده موضع گرفت، يگان‌هاي 8 نجف، 25 کربلا و 7 ولي عصر و بقيه يگان‌ها در کل منطقه مستقر شدند. بالاي 70 درصد از موفقيت عمليات را مديون بچه‌هاي تيپ قمربني‌هاشم(ع) بوديم ، عمليات که تمام شد و در حال پاک‌سازي منطقه بوديم كه عراقي‌ها تمام منطقه را بمباران شيميايي کردند و همه نيروهاي پشتيباني، ادوات توپخانه و تمامي امکانات آسيب ديدند. ما براي مقابله درخواست هليکوپتر داديم ولي عربستان بلافاصله متوجه آن مي‌شد و آنرا به عراق گزارش مي‌داد امکان استفاده از هليکوپتر امکان‌پذير نبود ، ما نهايتا ناچار به استفاده ازهاوگرافت شديم و توانستيم تنها دو دستگاه هاوگراف براي انتقال نيرو به منطقه انتقال دهيم درعين اينكه حفظ تماميت نيرو و استقرار آن را در اين منطقه ترجيح داديم، دشمن زماني که موجوديت خط حمله را مي‌ديد به هر کاري دست مي‌زد.

سردار سوداگر افزود: يادم مي‌آيد بعدازظهر روزي براي منطقه والفجر 10 من گزارشي تهيه کرده بودم اعلام كردم در اين شرايط با تجربه‌اي که از بدر و خيبر داريم‌ منتظر باشيد که يکي از شهرها مورد بمباران شيميايي قرار بگيرد. وقتي علت را جويا شدند گفتم: شرايطي را که در عراق مي‌بينيم به اين سمت پيش مي‌رود بلافاصله حلبچه بمباران شد. در گزارش نوشتم که بمباران حلبچه نه يک بمباران شيميايي بلکه يک پيام بود كه ما به هرنحو شده نمي‌گذاريم شما پيروز شويد. همين گزارش را هم براي ايرباس نوشتند و با توجه به مکالمات ضبط شده از مکالمات و پيام راجرز( فرمانده ناو وينسنس) و اپراتور، هم آمريکا مي‌دانست هواپيما مسافربري است هم ويليام راجرز؛ آخرين پيامي که اپراتور به راجرز مي‌دهد مي‌گويد هواپيما مسافربري است، ويليام راجرز مي‌گويد: شليک کن و فراموش کن.

وي ادامه داد : حال اين سوال مطرح مي‌شود که خيلي‌ها از ما سوال کردند چرا جنگ را بعد از آزادسازي خرمشهر ادامه داديد؟ چرا قطعنامه را پذيرفتيد؟ چرا جام زهر را به امام نوشانديد؟ مي‌خواهم سوال کنم که امروز 31 شهريور است و عراق با پاره کردن قرارداد 1975 و مصاحبه تلويزيوني که نيم ساعت ديگر کمر ايران را خواهد شکست و حدود 12 لشکر و 30 تيپ حمله کرده و80-90کيلومتر در عمق پيشروي کرده و خرمشهر را گرفته ، حال چه بايد کرد برويم و دفاع کنيم يا نه؟ آيا مي‌شود ايران را بدون خرمشهر سوسنگرد، هويزه و آبادان تصور کرد؟ خيلي علاقه‌مندم عزيزان گروه‌هاي جغرافيا در دانشگاه‌ها يک تصوير ذهني پيدا بکند از ايران منهاي اين مناطق يعني چه؟آيا اگر تئوري بني‌صدررا عمل مي‌کرديم زمين را مي‌داديم، زمان در اختيارمان باشد.

سوداگر گفت: چه مدت بايد صبر مي‌کرديم 2 ، 5 ، 10 سال؟. لبنان الان بالاي 60 سال و50 سال است در همين گرفتاري كه زمين را بدهيم زمين را در اختيار بگيريم دچار شده تا چه مدت ما بايد مي‌مانديم؟ سوال دوم اينکه عراق چه چيز ديد حمله کرد وچه چيز نديد حمله کرد چيزي که ديد که حمله کرد بي‌نظمي، ترورهاي تهران، انفجارات خوزستان، قضاياي کردستان بود كه در کردستان تا کامياران حدود 45 تا50كيلومتري کرمانشاه را گرفته بودند. من وقتي خواستم از کرمانشاه به سمت کامياران بروم km 25که از کرمانشاه خارج شدم گفتند: نمي‌تواني بروي. در جنوب، بخشهاي اساسي از کشور در معرض انهدام و تخريب بود، ريل راه‌آهن ، لوله‌هاي نفت و موارد مختلف. محاسبات عراق تماما درست بود و اطلاعات دقيقي داشت.

وي ادامه داد: خوزستان يعني 65 درصد منابع تحت العرضي سوخت فسيلي. در نتيجه کشور دو راه بيشتر ندارد يا از شعارهاي خودش دست بردارد و مسير انحرافي انقلاب را بپيمايد يا به شرق وغرب دست دراز کند.

عراق در منطقه فتح‌المبين بود، مي‌خواستيم در جاده‌هاي محاسباتي عراق با آنها درگير شويم ولي چيزي در اختيارمان نبود، محاسبه درست بود تنها يک مجهول در معادله بود که مجهول نه قابل اندازه‌گيري بود نه قابل محاسبه. هرچيزي در معادله قابل محاسبه است منتها اين مجهول قابل محاسبه نبود و آن مجهول پتانسيل الهي بسيجيان و رزمندگان ما بود. پتانسيل الهي قابل اندازه‌گيري نيست، نمي‌توانيم بگوييم يک نفر چقدر غيرتمند است، چقدر عاشق ، چقدر دوست داشتني است و اين روح و اراده‌اي که هرگاه بزرگ مي‌شود جسم را تسخير مي‌کند، قابل اندازه‌گيري و شناخته شدن نيست و نيروهاي ما اين گونه بودند.

وي اظهار كرد: در مذاکرات بعد از قطعنامه که از موارد مذاکره بود وقتي تيم مذاکره ما مي‌روند با عراق مذاکره کنند،طارق عزيز مي‌گويد ما تا حالا کمر آمريکا را شکانديم اما از خليج فارس و درياي عمان بيرون نرفتند. شما با عمليات عليه کويت پاي آمريکايي‌ها را باز مي‌کنيد، آمريکايي‌ها به بهانه آزادي کويت مي‌آيند در اين منطقه مستقر مي‌شوند و ديگر نمي‌روند. بررسي کنيد و عربستان را بگيريد و نگذاريد عربستاني‌ها از خليج فارس وعمان در خشکي پياده شوند. پيام آمد براي صدام و صدام جواب داد گفت: بگو اگر من 2 هزار نفر از پيشاني‌بنددارهاي شما را داشتم عربستان را هم مي‌گرفتم .

وي افزود: صدام زماني که مجبور شد قطعنامه را بپذيرد 6 برابر نيروي هوايي ما هواپيما داشت ،28برابر نيروي زميني سپاه وارتش تانک داشت ،11برابر نيروي سپاه وارتش هليکوپتر داشت ولي مجبور شد قطعنامه را بپذيرد .حالا يکي مي‌گويد شما اين همه رجز مي‌خوانيد چرا قطعنامه را پذيرفتيد؟. آمريکاييها 3بار آمدند 3 جزيره در خليج فارس را بگيرند، جلسه مي‌گذاشتند مي‌گفتند جزاير را بگيريد، مال خودتان است شما عمليات کنيد ما پشتيباني مي‌کنيم. بالاي 210 فروند ناو و ناوچه در خليج فارس و درياي عمان آماده دارند. يکي از آنها گفت: اگر ما جزاير را گرفتيم مطمئن هستيد هشت سال طول نمي‌کشد، گفتند اگر هشت سال طول کشيد ما کمکتان مي‌کنيم گفتند ما نمي‌توانيم مقاومت کنيم گفتند اگر نتوانستيد ما جزاير را مي‌گيريم گفتند اگر شما باشيد ايراني‌ها هم باشند چه چيزي نصيب ما مي‌شود؟

وي با بيان اينكه سه تئوري آزادسازي سرزمين‌هاي اشغالي، تنبيه متجاوز و حفظ نظام جمهوري اسلامي از تئوري‌هاي اساسي جنگ بودند،خاطرنشان كرد: در مورد تئوري اول همه 100 درصد موافق بودند در مورد تئوري دوم نيز 70 درصد موفقيت با ما بود مشروط بر اينكه حداقل عهدنامه‌اي بينابين تصويب کنيم. اما دشمن تئوري را عوض کرده بود، از بين بردن نظام جمهوري اسلامي سرلوحه هدفشان بود، پيام‌هايشان يکي حلبچه بود و يکي ايرباس. من سوال مي‌کنم اگر ما جنگ را با هر توانايي که داشتيم ادامه مي‌داديم كه مي‌توانست جلوي عراق را بگيرد که يکي از شهرهاي عراق را بمباران شيميايي نکند چه کسي مي‌توانست ضمانت بکند يکي از شهرهاي ما هدف بمباران هسته‌اي قرار نگيرد و اگر قرار بگيرد ما بايد چه مي‌کرديم؟

سردارسوداگر گفت: ما براي حفظ اسلام از اتحادي که کشورهاي شرق وغرب عليه ايران اسلامي تشکيل داده بودند مجبور شديم در آن شرايط قطعنامه را بپذيريم اما عراق دوباره حمله کرد و آمد براي خرمشهر با قوت هم آمد. ولي مقاومت مجدد ما عراق را مجبور کرد نهايتا با ضعف، قطعنامه را بپذيرد. صحنه آخر جنگ آنقدر صريح بود که کسي تحليلي از آن نمي‌کند ما قطعنامه را امضا کرديم در حالي که در اوج قدرت بوديم.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 14:53  توسط م. پ  | 

 

ننه حشمت و فرزند جانبازش

هوالمحبوب

با سلام

دو سال پيش در همين وبلاگ با استناد به تصاويري كه خبرگزاري برنا در آن زمان از وضعيت نابسامان يك جانباز اعصاب و روان در يكي از روستاهاي منطقه آب سرد  ، دماوند تهيه كرده بود مقاله اي با عنوان ننه حشمت نوشتم  با اين تصور كه مسئولين بنياد شهيد حتما نيروهايي را در فضاي اينترنت دارند كه هر موضوعي را كه مربوط به اين نهاد مي شود را رصد كرده و به اطلاع مسئولين آن بنياد محترم مي رسانند اما واقعيت اين بود كه ظاهرا در بنياد شهيد چنين مكانيزيمي در نظر گرفته نشده و البته مانند صدهها مركز ديگر ، به هر صورت بعد از گذشت تقريبا يكسال و اندي  يكي از وبلاگ نويسان بسيار ارزشمند طي تماسي با بنده تقاضا كردند آدرس ننه حشمت را به ايشان بدهم تا بتوانند به آنها سري بزنند و اين درخواست بعد از يكسال و اندي باعث شد پيگيري بنده در خصوص ننه حشمت و پسر جانباز اعصاب و روانش  آغاز شود طي تماسي كه با دوستان خودم در بنياد شهيد داشتم آنها ضمن تماسهاي مكرر و تحقيقات مفصلی از بنياد شهيد دماوند داشتند اولين خبر را به بنده رساندند ، از طرف بنياد شهيد دماوند  اعلام شد ما خانواده جانبازي به اين نام در منطقه آب سرد نداريم تنها به اين نام خانواده اي تحت پوشش كميته امداد امام (ره) قرار دارند كه مادر و پسري مي باشند كه هر دو از بيماري رواني رنج مي برند و بنده سراپا تقصير به استناد همين خبر ضمن اطلاع به آن دوست وبلاگ نويسم مطلب وبلاگم را هم در خصوص ننه حشمت اصلاح كردم ، اما پيگيري مجدد دوست وبلاگ نويسم در خصوص دانستن آدرس ننه حشمت باعث شد در ايام عيد هنگام بازگشت از شمال به شهر آب سرد رفته و پرس و جوي مفصلي از مردم و نيروي انتظامي و در نهايت سازمان بهزيستي داشته باشم هيچ كس آنها را نمي شناخت اما با مسئول محترم بهزيستي آب سرد مفصل صحبت كردم و آدرس وبلاگم را به ايشان دادم و از ايشان براي يافتن اين خانواده كمك خواستم و در نهايت شماره همراهم را به ايشان دادم كه در صورت اطلاع از آدرس ايشان به بنده اطلاع بدهند و بعد از بازگشت به تهران بازهم از طريق دوستانم در رودهن  از آنها خواستم  در اين خصوص پرس و جويي داشته باشند  تا اينكه هفته گذشته مسئول محترم بهزيستي آب سرد با بنده تماس گرفتند و ضمن دادن آدرس اين خانم (ننه حشمت) متذكر شدند آنها دچار بيماري اعصاب و روان بوده و تحت پوشش كميته امداد هستند اين موضوع را به دوست وبلاگ نويس محترمم اعلام كردند ايشان مجددا اصرار داشتند به ديدن آنها برود كه در نهايت در تاريخ دوشنبه 21/2/88 به اتفاق ايشان و شخصي كه دوستان رودهني  معرفي كرده بودند و از ساكنين همان روستا بودند به ديدن ننه حشمت رفتيم.

ننه حشمت

 

روستاي گرم آب سرد :بعد از شهر آب سرد به سمت فيروزكوه از داخل  شهرك جابان  تقريبا 27 كيلومتر به سمت جنوب رفتيم  و فاصله اين روستا تا تهران (سه راه تهرانپارس) 105 كيلومتر بود.

با اعتقاد به اينكه سعدي پسر ننه حشمت تنها يك بيمار اعصاب و روان است به روستا رفتيم اما توي مسير مردي را سوار كرديم كه ساكن روستا بود تا اسم ننه حشمت را برديم گفت هماني كه پسرش جانباز است ! با تعجب پرسيديم مگه پسر ننه حشمت جانباز است با اطمينان گفت بله و توضيح داد  بعد از عملياتي كه در سومار بود ايشان دچار موج گرفتگي شد و به روستا برگشت و چون كسي را نداشت كسي پيگير كارش نبود مي گفت من خودم در همان زمان توي منطقه بودم و ظاهرا سعدي پسر ننه حشمت به عنوان سرباز در منطقه خدمت مي كرده است خيلي تعجب كرده بوديم بعد از رسيدن به روستا سراغ ننه حشمت را گرفتيم آقاي ميانسالي با تعجب پرسيد با ننه حشمت چكار داريد و پرسيد شما دكتر هستيد؟ گفتيم نه آمده ايم ايشان را ببينيم ايشان گفت خانه آنها در همين كوچه است با كمك دوست وبلاگ نويسمان مقداري وسايل كه تهيه شده بود را دستمان گرفتيم كه به سمت خانه ننه حشمت برويم آن آقاي ساكن روستا راهنماي ما شد و گفت اين وسايلي كه تهيه كرده ايد اصلا بدرد ننه حشمت نمي خورد!! اون نه وسيله غذا درست كردن دارد نه مي تواند غذا درست كند !! و اگر چيزي هم به او بدهيم مي ريزد دور ! گفتيم پس خورد و خوراكش را چكار مي كند گفت اهالي روستا هر كس يه جوري به آنها كمك مي كند و البته بعضي مواقع هم كميته امداد كمكي به اينها مي كند از سربالايي كم كوچه وارد خانه اي شديم كه نمي شد خانه حسابش كرد آتش گرفته و بدون در و پيكر و حياطي كثيف و پر از آشغال كه اصلا حياط نبود آن به اصطلاح خانه دو تا اطاق داشت هر دو آتش گرفته  و اينك دوده كامل ، درون يكي از اطاقها مردي حدود چهل و چند  ساله اگر اشتباه نكنم نشسته بود با خودش حرف مي زد دوست راهنمايمان با كردي با او صحبت مي كرد(ظاهرا اهالي روستا از كردهاي كرمانشاه هستند كه در زمان  رضا خان قلدر به اينجا تبعيد شده اند) هر چه به او مي گفت او مي گفت نيازي ندارد راهنما از من پرسيد آن ناني كه آورده ايد را بياوريد بسته نان را به ايشان داديم پسر ننه حشمت احساس كردم با اكراه گرفت دوست راهنمايمان گفت پنير را هم بدهيد پنير را هم آورديم اما پسر ننه حشمت با اشاره دست و با زبان خودش مي گفت نياز ندارد باور كنيد داشتيم دق مي كرديم يعني يك جانباز اعصاب و روان ما فقط بخاطر اينكه كسي را نداشته دنبال كارش باشد بايد وضعيتش اينطوري باشد سراغ ننه حشمت را گرفتيم  كه ديديم ازداخل كوچه دارد مي آيد به سمتش رفتيم ظاهرا او داخل آن خانه آتش گرفته (كه البته خودش آتش زده) زندگي نمي كند كنار خانه يك غار مانندي وجود داشت و او در آنجا زندگي مي كرد و هيچي آنجا نبود مگر پتويي كثيف  صورتش انگار با گرده ذغال سياه كرده بودنداما چشمان آبيش پر از محبت به دنيا بود واقعا نمي دانم او  به چه فكر مي كرد او بداخل اطاقك غار مانند خودش رفت و ما را نگاه مي كرد آن دوست راهنما گفت اگر نان داري آن را هم بياور عقب ماشين بسته اي ديگر نان بود آن را آوردم پنير ديگر نداشتم آن لحظه به فكرم هم نرسيد هانجا بخرم  همراه با نان بدهم  ، همراه ما گفت تنها چيزي كه بدرد آنها مي خورد همين است بقيه چيزهايي كه تهيه كرده بوديم را به زن همسايه آنها داديم تا آنها وقتي غذا درست مي كنند به اين مادر و پسرش هم بدهند اول قبول نمي كردند اما به اصرار ما قبول كردند البته نه از باب اينكه اينكار را نمي كنند بلكه مي كفتند شايد با مال خودمان قاطي شود و ما نتوانيم امانتداري كنيم  (چه انسانهاي شريفي بودند) با اصرار ما كه اگر هم قاطي شد از شير مادرتان حلالتر و با اين توجيح كه خودتان هم خيلي وقت است براي آنها غذا تهيه مي كنيد قبول كردند .

زماني كه مي خواستيم به تهران برگرديم مفصل با يكي از اهالي آن روستا صحبت كرديم ايشان هم ضمن تاييد جانباز بودن پسر ننه حشمت مي گفت من دقيقا يادم هست وقتي از جبهه آمد دچار چه وضعيتي بود از او خواستم اين مطالب را استشهاد محلي كند و شماره تلفن پسر ايشان را هم گرفتيم تا بتوانيم در صورت نياز پيگيري كنيم و با غمي بزرگ به تهران برگشتيم وبلاگ نويس همراه من  چشمانش پر از اشك بود خيلي تلاش كردم  تا از اين حالت بيرون بيايد به او گفتم امروز ما تكليف پيدا كرده ايم هر كمكي از دستمان بر مي آيد در حق اين مادر و فرزند جانبازش انجام دهيم اما انگار كوهي را بر قلبم گذاشته بودند ، بيش از بيست و چند سال از وضعيت اين فرد مي گذرد و من مطمئن هستم خيلي ها قصه ننه حشمت را شنيده اند اما چرا واقعا كسي بدنبال كشف حقيقت نرفته بود؟  آيا مسئولين بنياد شهيد با عنوان اينكه ما نمي دانستيم تكليف از گردنشان ساقط مي شود ؟ آيا اينكه يك جانباز اعصاب و روان بخاطر صدهها دليل  نتواسته مستندات لازم در خصوص جانباز بودن خود را تهيه كند تكليف از گردن مددكاران بنياد شهيد و امور ايثارگران  ساقط شده است ؟ آيا اينها و كساني به نحوي قصه ننه حشمت را شنيده اند و مي توانسته اند كاري بكنند و نكرده اند فرداي روز قيامت مي توانند پاسخگوي امام راحلمان باشند كه فرمود نگذاريد پيشكسوتان جهاد و شهادت در كوران حوادث زندگي بفراموشي سپرده شوند . 

امروز بنده به عنوان يك شهروند ايراني و يك وبلاگ نويس مسلمان از دوستان وبلاگ نويسم دوستانه درخواست مي كنم هر كاري مي توانند بكنند تا مجموعه هاي مسئول را نسبت به پيگيري و حل مشكل ننه حشمت  فعال كنند واقعيت اين است بايد ننه حشمت و فرزند جانبازش تحت درمان و مراقبت ويژه در يك محيط  سالم قرار بگيرند و اين وظيفه بنياد شهيد و امور ايثارگران است كه به اين موضوع  با حساسيت و دقت نظر كامل بپردازد و بنده باشناختي كه از دكتر دهقان دارم مطمئن هستم در صورت اطلاع از اين وضعيت حتما رسيدگي خواهد كرد.  اجرتان با آقا امام حسين (ع) و انشاالله فرداي قيامت شرمنده امام راحلمان بخاطر كوتاهي در حق اين جانباز نشويم.

www.hajreza. ir   
ياد باد آن روزگاران ياد باد

مطالب مرتبط:
دمت گرم ننه حشمت

مجله الکترونيکي روزانه :: شماره 1087

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:27  توسط م. پ  | 

دل گفته های یک جانباز اعصاب و روان
مردم چرا ما را فراموش کردند؟!

مدت هاست که از کوچکترین سرو صدا خیلی زود عصبانی می شوم و از فرم لباس پوشیدن مردم بخصوص بسیاری از خانمها در سطح شهر آنقدر حرص و غصه می خورم که دلم می خواهد آنها را تنبیه کنم!! آرایش پسرها زنانه شده! زیر ابروها را بر می دارند. اصلا همه مردم بفکر راحتی و نشستن و خوردن و پول شده اند! ماشین های گران قیمت از سر و کول هم بالا می روند! مد و مد بازی، خارجی صحبت کردن، میزان فهم و شعور مردم شده است، کیسه های زباله را که نگاه می کنی پر از برنج و مواد غذایی است که مایحتاج چند روز یک خانواده مستاجر چهار نفره است!!!بی حیایی در رفتار مردم نشانه زرنگی و فهم بالای آنها ست و ارزش شده است. گوش هام مرتب صدای زنگ یا وزوزمثل: صدای حرکت گلوله توپخانه را می ده! نمی توانم آرام یک گوشه بنشینم، بی قرارم ! نه طاقت نشستن دارم، نه حال ایستادن! می خوام برم ولی چند قدم که می رم برمی گردم ببنیم کجا بودم؟ خیلی میل به سیگار دارم. فرقی نمی کنه چی باشه!حتی ته سیگار. نمی دونم چرا کسی من را نمی بیند. دیگر کسی یادی از من و دوستانم نمی کند. مگر جنگ نظامی که تمام شود دشمن تسلیم شده؟ اگر این حرف راست باشد پس ماهواره ها چرا تعطیل نشده اند.
خیلی از شب ها،از صدای خودم دوباره بیدار می شوم. یعنی همه را بیدار می کنم، خیس آبم، دست ها یا سرم خیلی درد می کند، بعدها می فهمم که یا به چیزی خوردم یا به کسی آسیب زدم، بیچاره همسرم، خیلی آهسته گریه می کند، خیلی تلاش می کنم ناراحت یا اذیت نشوم، به کسی گیر ندهم!! میگوید خیلی دوستم دارد، واقعا راست می گوید. مرتب با بچه ها دعوا و مرافعه می کند، دائم به آنها می گوید، باباتون مرده، خیلی با غیرته، مردم باید قدر امثال آنرا بیشتر بدانند. خلاصه خیلی به آنها می گوید انتظاری یا پولی از من نخواهند. ولی بچه ها نمی فهمند مادرشان چه می گوید.
استخوان هایم درد می کند. خیلی از وقت ها بچه ها را می بینم که روبرویم تکه تکه می شوند و خون و گوشت و استخوان هایشان وروی صورت و بدنم پاشیده می شود و باز احساس می کنم و نه یک دفعه بلکه هزاران دفعه.
گناه من وآنها چه بود. بچه ها وقتی به جبهه ها می آمدند، بسیاریشان زن و بچه مریض و گرفتاری های زیادی داشتند، ولی نمی توانستند پیش زن و بچه هایشام بمانند یا دنبال کرایه های عقب افتاده خود باشند چرا؟ مگر خودت یادت نمی آید؟ اصلا خودت کجا بودی؟ ! خیلی حیف هست ، مردم یادشان رفته ما چه کار کردیم!
خیلی ها هدف هواپیماهایی می شدند که شهرها را بمباران می کرد، ضد هوایی هایی که شلیک می کرد و مسابقه رفتن به زیر زمین ها و به پناهگاه های خارج از شهر و... نمی دانم!!!و خیلی هاشان از مملکت فرار می کردند.
اما ما آقا(امام خمینی�ره�) را دوست داشتیم چراکه حرف و کلام خدا را می زد و ما می رفتیم به دنبال بی غیرت هایی که شب و روز به دنبال بی غیرت کردن مردم ما بودند و این به یک روز و یک ماه نکشید بلکه 8 سال به طول انجامید و ما جنگیدیم.آنها خیلی بودند ، حدود 30 الی 40 کشور نامرد را بیرون کردیم و یک وجب خاک را هم به آنها ندادیم ولی مردم چرا ما را فراموش کردند...
 

- براي دريافت فايل صوتي در همين زمينه از زنده یاد ابوالفضل سپهر روي اين لينک کليک کنيد (اتل متل یک بابا، دلیر و زار و بیمار، اتل متل یک مادر، یک مادر فداکار...)

ashege_shahadat_ 84@yahoo. com

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 21:36  توسط م. پ  | 

 

روايت محسن رضايي از سفر به عراق؛
هاشمی ، طالبانی و كاخ صدام
به یاد جمله امام افتادم که فرمودند: «شما نگران نباشید، خدای متعال از راه دیگری ما را به همان هدف خواهد رساند». امروز ما وارد كاخ صدام مي شديم، ولی نه با توپ و تفنگ بلکه با آرای مردمی و خواست مردم عراق؛ به همین دلیل مي توان گفت اين جلسه یکی از عجایب تاریخ بود. سه نفری که با یکدیگر در جبهه‌های جنگ علیه صدام مبارزه می‌کردند، امروز در کاخ او جلسه گذاشته‌ بودند.
هنگامی که حضرت امام قطعنامه 598 را در سال 1367 در اثر اصرار مسئولان سیاسی و گزارش‌ها و نامه‌های فرماندهان جنگ از وضعیت جبهه‌های جنگ و برنامه‌های آینده پذیرفتند، غم و غصه عجیبی جبهه‌های جنگ را فرا گرفته بود. صدها هزار رزمنده در هشت سال نبرد، بارها و بارها آرزوی رسیدن به کربلا را داشتند و این بار می‌دیدند که یا به آن نخواهند رسید و یا باید در زیر سایه دیکتاتور و متجاوز صدام، به زیارت آرزوها و آمال خود روند.

چند روز گذشت. نمی‌توانستم تحمل کنم. از احمدآقا تقاضای ملاقات با امام را کردم. پاسخ ندادند. با آقای هاشمی تماس گرفتم، ایشان گفتند: شما یک مصاحبه‌ای بکنید و به دیدار امام بیایید. بسیار تعجب کردم. تاکنون چنین برخوردی با من نشده بود، چراکه هرگاه تقاضای دیدار با امام را می‌کردم، خدمت ایشان می‌رسیدم و شاید بتوان گفت، بیشترین فردی که پس از پیروزی انقلاب اسلامی با امام ملاقات کرده بود، من بودم.

خلاصه مصاحبه‌ای چند دقیقه‌ای کردم و در آن از پذیرفتن قطعنامه از سوی امام حمایت کردم و بعد به خدمت ایشان رسیدم. به امام گفتم که ما تابع شما هستیم. وگزارشی از وضعیت روحی رزمندگان به ایشان دادم.

امام فرمودند: «شما نگران نباشید. به رزمندگان هم بگویید که نگران نباشند. برخی از زمان‌ها بوده که ما می‌خواستیم به هدفی برسیم، برنامه‌ها و فعالیت‌هایی را انجام می‌دادیم، ولی می‌دیدیم که هرچه تلاش می‌کنیم، به آن هدف نمی‌رسیم. بعدا می‌دیدیم که خدای متعال ما را از یک جایی دیگر به همان هدف می‌رساند. وقتی در اوج‌گیری انقلاب در ایران در سال 1357 به من گفتند باید عراق را ترک کنی، آرزو می‌کردم که من را به یک کشور اسلامی ببرند و به کشورهای غربی مرا تبعید نکنند. چند روز بعد آمدند و گفتند که باید به کویت بروید. خوشحال شدم و تا مرز کویت بردند و نماز را در آنجا خواندم، ولی دوباره آمدند و گفتند که تصمیم برگشت و گفتند که باید بروید فرانسه. من ناراحت شدم ولی امروز می‌بینم که اگر مرا کویت فرستاده بودند، حادثه‌ای برای من پدید می‌آمد و این انقلاب پیروز نمی‌شد».

من در حالی که ازصحبتهای امام به آینده امیدوار شده بودم، اما این‌که چگونه بر دیکتاتور عراق پیروز می‌شویم، ذهنم را به خود مشغول کرده بود تا هنگامی که آمریکا به عراق حمله کرد و پس از چند ماه صدام را از داخل سوراخی شبیه لانه موش صحرایی بیرون آوردند و محاکمه و اعدام کردند، به یاد جمله امام افتادم که فرمودند: «شما نگران نباشید، خدای متعال از راه دیگری ما را به همان هدف خواهد رساند».

امروز که ما به کربلا رفتیم، همه دوستان ملت ایران که در زمان مبارزه با صدام در کنار ما با او می‌جنگیدند، در عراق، آن هم با رأی ملت عراق، حاکم شده‌اند و دولت مردمی عراق را تشکیل دادند.
ما شش روز در عراق بودیم و حدود پانصد کیلومتر در داخل خاک عراق به صورت زمینی حرکت کردیم. شهرهای بغداد، کاظمین، سامرا، کربلا، نجف و کوفه را رفتیم. با مسئولان عراقی و مراجع دینی وگفت‌وگو کردیم و صحبت و جلسه داشتیم و مهمتر از همه، به آرزوی دیرینه خود که زیارت عتبات عالیات بود، رسیدیم. در همه این شش روز، هیچ نوع احساس غریبه بودن نکردیم و مسئولان عراقی، بسیار صمیمانه و دوستانه از ما پذیرایی کردند. رژه نظامی گذاشتند و با همه وجود از ما حفاظت کردند.

نکته جالب این‌که من می‌دیدم من و آقای هاشمی با جلال طالبانی در کاخ صدام در کنار هم نشسته‌ایم. یعنی سه نفری که با یکدیگر در جبهه‌های جنگ علیه صدام مبارزه می‌کردند، امروز در کاخ او جلسه گذاشته‌اند.

به قول یکی از دوستان، این حادثه عجیبی است که از خاکریزهای کردستان و جنوب، تا کاخ صدام، ولی نه با توپ و تفنگ بلکه با آرای مردمی و خواست مردم عراق؛ به همین دلیل است که مي توان گفت، این جلسه یکی از عجایب تاریخ بود. و عجیبتر انکه امام پیروزی ایران را از طریق دیگری پیش بینی می کرد. درحالیکه اگر ما با توپ و تانک به بغداد می رفتیم و دیکتاتور عراق را سرنگون می کردیم، معلوم نبود که رابطه سیاسی پایداری را با مردم عراق مي توانستيم برقرار  كنيم.

در فرصت مناسبی دستاوردهای سفر را توضیح خواهم داد، ولی لازم می‌دانم که از درایت و شجاعت آقای هاشمی رفسنجانی در این سفر تشکر کنم و همچنین رفتار حکیمانه رهبر انقلاب در برخورد با حوادث عراق از حمله صدام به کویت و بعد حمله آمریکا به عراق و سرنگونی صدام و تشکیل دولت مردمی عراق را که بسیار مؤثر و کارساز بوده است، قدر بدانیم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 11:10  توسط م. پ  | 

 

فارس: چشمان بي‌قرار مادران به كوچه پس كوچه‌ها مي‌نگرد و به استقبال دسته‌گل‌ها مي‌رود اما دلتنگي‌هايشان به پايان نمي‌رسد، اين گل‌ها نشاني ندارند.


باز در كوچه‌هاي شهر خبري است گويي لاله‌هاي عاشق را از ديار دوست آورده‌اند، لاله‌هايي كه تصاويرشان فقط در دفتر عشق ظاهر شده است.
اينجا مادراني هستند كه به لاله‌ها مي‌نگرند و در دلشان غوغايي به پاست. زير لب مي‌گويند: «خدايا فرزند من هم در ميان اينهاست».


مادراني كه فرزندان خود را براي آرماني بزرگ به جبهه فرستادند و اكنون بعد از سال‌ها در انتظارند. حتي يك تكه از لباس عزيزانشان آن‌ها را به آرامش مي‌رساند؛ آري آن‌ها به دنبال يك نشانه از جگرگوشه‌هاي بي‌نشانشان هستند.


امروز اين لاله‌هاي بي‌نشان برگشته‌اند تا درس زندگي ‌دهند تا كلاس عشق الهي برگزار كنند و آزمون ايثار و فداكاري گيرند؛ وا اسف به حال آن‌‌كس كه نمره مردودي را در كارنامه زندگي خويش ثبت كند.
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 13:37  توسط م. پ  | 

 

احمد فرماندهى تيم آتش هوا نيروز دراستان ايلام را به عهده داشت و بارها در هواى ابرى و بارانى پرواز كرد و عاقبت در پانزدهم آذر ۱۳۵۹ در تنگه بنيا ميمك ايلام هدف موشك هواپيماى دشمن قرار گرفت.


دوست و همرزم او خلبان «حميدرضا آبى» درباره او مى گويد: «من با احمد، همدوره و هم پرواز بودم. از سال ۱۳۵۳ در مركز پياده شيراز، دوره هاى مقدماتى و عالى را طى مى كرديم و در همان روز ها كه در خدمت ايشان بودم، مسائل عقيدتى را رعايت مى كرد. از نماز و روزه و فلسفه دين، خيلى حرف مى زديم. در همان مركز، گرو هان ديگرى، متشكل از خانم ها، آموزش نظامى مى ديدند. احمدتوصيه مى كرد به آنها نزديك نشويم. آن موقع، حجاب خانم ها رعايت نمى شد و يگان ها هم در كنار هم خدمت مى كردند و آموزش مى ديدند. احمد به ما مى گفت: «ممكن است دراين دنيا، جواب كار ثوابى را كه مى كنيد، عايدتان نشود ولى بالاخره روزى بايد جواب كارش را پس بدهيد و يا پاداش كار خيرتان را بگيريد. آن روز، جواب دادن خيلى سخت است.» احمد، پرواز را خيلى دوست داشت. در كلاس پرواز پايگاه اصفهان از بهترين ها بود. هميشه رتبه نخست را كسب مى كرد. آرزو داشت از خلبانان خوب و زبده كبرا شود.»

حميد رضا آبى مى گويد: «دوره هليكوپتر كبرا را سپرى كرده بوديم و گروه رزمى هوانيروز كرمانشاه، نخستين گروه رزمى بود كه در هوانيروز، تأسيس شد.

خلبان هايى كه آموزش پروازى آن دوره را ديدند، گريد پروازى (گواهينامه خلبانى) گرفتند و بعد از آن، براى انتقال به كرمانشاه، اسم نويسى شد.

ما با تعدادى از بچه هاى علاقه مند به خدمت در گروه رزمى، اسفند ۵۴ به كرمانشاه منتقل شديم و هنوز پايگاه كرمانشاه، خاكى بود و آمادگى استقرار هليكوپترها را نداشت. از اصفهان با تعدادى هليكوپتر به سمت كرمانشاه پرواز كرديم و بايد در آن پايگاه، مستقر مى شديم، در حالى كه هنوز يگان ها جا نيفتاده بودند. احمد خيلى دوست داشت يگانها سريع ترجا بيفتند و خودى نشان بدهند و مدام فعاليت مى كرد.»

قبل از انقلاب احمد در كرمانشاه بود و با دسته هاى مردم، راهپيمايى مى كرد. به خلبانان ديگر مى گفت: «از پايگاه بياييد بيرون با مردم همصدا شويد تا دردشان را بفهميد. ببينيد چه مى خواهند!»

تعدادى از خلبانها، تحت تأثير او در تظاهرات، شركت مى  كردند. با پيروزى انقلاب اسلامى، درگيرى در كردستان شروع شد. «آبى» در اين مورد مى گويد: «احمدكشورى جزو هيأت همراه دكتر چمران بود كه با هم به كردستان رفتند. شهيد شيرودى هم به پايگاه منتقل شده بود و خيلى زود، با او صميمى شد و در تيم او قرار گرفت. خبر درگيرى هاى شديد پاوه مى رسيد و دكترچمران در محاصره مزدورهاى وطن فروش قرار گرفته بود. تيم پروازى احمد، نخستين گروه عملياتى بود كه راهى كردستان شد. ما به اتفاق شهيد سهيليان وارد منطقه شديم. با حملات پى درپى، دشمن را تار و مار كرديم و دكتر چمران و گروهش را از حلقه محاصره دشمن بيرون آورديم. پاوه هم نجات پيدا كرد. در واقع منطقه اى كه محل شروع درگيرى ها بود، از لوث وجود دشمن، پاك شد.

همرزم او درباره وضعيت هوانيروز در جنگ مى گويد: «وقتى در كرمانشاه بوديم، حراست منطقه وسيعى از شمال غرب كشور كه از پايگاه كرمانشاه شروع مى شد و تا آبدانان ايلام ادامه داشت، به عهده پايگاه هوانيروز كرمانشاه بود. حراست منطقه سرپل ذهاب برعهده سهيليان و شيرودى و از منطقه سرپل ذهاب تا مهران برعهده احمد كشورى بود. احمد، تيمهايى تشكيل داده بود به نام «بكاو و بكش» يعنى بگرد و دشمن را پيدا كن و او را بكش.
در يكى از مأموريت هاى روز هاى نخست جنگ، براى عقب راندن دشمن كه حد فاصل قصر شيرين تا سرپل ذهاب را جلوآمده بودند، وارد منطقه شديم. دشمن با ستون بسيار عظيمى كه شامل ادوات زرهى، خودرويى و پرسنلى بود، به طول دو كيلومتر در جاده به راحتى در حال حركت بود. آنها از قصر شيرين وارد خاكمان شده بودند و به سمت سرپل ذهاب در مسير مشخصى پيشروى مى كردند. عشاير منطقه، اطلاعاتى را درباره اين جابه جايى به ما دادند. وقتى به منطقه رسيديم، احمد گفت: « نبايد ساكت باشيم. هر طور شده بايد جلوى پيشروى آنها را بگيريم.» با سه هليكوپتر كبرا و يك هليكوپتر ترابرى از قرارگاه به سمت منطقه پرواز كرديم، در حالى كه هيچ آشنايى با منطقه نداشتيم و نمى دانستيم بايد از كدام محور، وارد منطقه شويم و تانزديكى  هاى ستون دشمن پيش رفتيم و از پهلو با ستون آنها مواجه شديم.

وحشت كرديم كه چرا تا اين حد، جلو آمده اند. كسى جلودار شان نبود. هنگام روبرو شدن با آنها فكر كرديم در اطراف ستون، تيم هاى گشت گذاشته اند. چون وقتى ستون بخواهد در منطقه ناشناسى حركت كند، تيم گشت در اطراف مى گذارند كه از جايى ضربه نخورند. تا هفتصد مترى ستون جلو رفتيم و شناسايى كامل را انجام داديم. احمد در يك لحظه به عنوان ليدر (راهنما) تيم گفت: «اول و آخر ستون را بزنيد كه مشكوك بشوند و همهمه اى بين آنها بيفتد و وقتى سرشان شلوغ شد، روى آنها آتش اجرا مى  كنيم.»

«هليكوپتر خلبان سراوانى به موشك تاو مجهز بود. ايشان اول و آخر ستون را مورد هدف موشك هاى خود قرار داد. ستون نظامى دشمن، سنكوب كرد و هر چه مهمات داشتيم، روى سرستون ريختيم.» وقتى اين تصميم را گرفت كه دشمن را در محاصره بگيرند و به سروته ستون دشمن آسيب بزند، همه فهميدند كه فقط با اين شيوه، مى توانند آن همه نيروى دشمن را نابود كنند. هليكوپتر كبرا مانور مى داد و حمله مى  كرد و بر سر دشمن، آتش مى ريخت و تير انداز هاى دشمن، سرگردان مانده بودند كه اين چه شبيخونى است كه از هوانيروز خورده اند! وقتى تيم آتش و گروه پروازى احمد، با هليكوپتر هاى شكارى به منطقه برگشتند، غوغايى را در منطقه ديدند. ستونى كه هيچ كس حريف شان نمى شد و مى خواستند به قلب ايران بزنند، زمينگير شده بود و اين ضربه را از خوشفكرى احمد خورده بود. نيروهاى دشمن پس از اين شكست مجبور شدند تا اطراف نفت شهر عقب نشينى كنند و از مرز خارج شوند.

«خلبان، آبى» زيباترين خاطره اى را كه هر روز او را به ياد شهيد احمد كشورى مى اندازد، از روز هاى اول پروازش به خاطر دارد: «اوايل ، تخصص من هليكوپتر جت رنجر (پرنده شناسايى) بود. در منطقه براى شناسايى همراه هم پرواز مى رفتيم. سال ۵۹ هنوز جنگ به اوج خودش نرسيده بود. احمد به من گفت: تو نبايد خلبان جت رنجر باشى. بايد با هليكوپتر كبرا پرواز كنى.

او اصرار مى كرد و من مى گفتم: چه فرقى مى كند؟! مى گفت: تو ساخته شده اى براى پرواز با كبرا، بايد با هليكوپتر شكارى پرواز كنى. همين تشويق ها و اصرارها باعث شد كه خلبان شكارى بشوم و حالا هر وقت براى پرواز با هليكوپتر كبرا توى كابين مى نشينم، ياد احمد مى افتم. دلم براى دوباره ديدن او پر مى  كشد و مى گويد: يادت بخير، تو باعث شدى من خلبان كبرا شوم.»

آن وقت ها به خاطر ناهموارى هاى محلى و وضع آب و هواى كرمانشاه، مبارزه هوايى خيلى سخت بود اما احمد با همه مشكلات مى ساخت و به كارش ادامه مى داد. «آبى» به ياد گذشته هاى دور با لبخندى به لب مى گويد: «وقتى «على» پسر احمد به دنيا آمد، او در منطقه بود، همان شب، شيرينى گرفتيم و جشن خودمانى به مناسبت تولد پسر احمد كشورى ترتيب داديم. اما او به مرخصى نرفت. مى گفتيم: از لحاظ شرعى درست نيست. بايد بروى و خانواده ات را ببينى. پدر ومادرت را از نگرانى در بياورى و او مى گفت: بايد كنار شما باشم و با هم دشمن را از كشورمان بيرون كنيم.» احمد قبل از آخرين پروازش به همه مى گفت: «دارم مى روم. مراحلال كنيد.» دوستان او مى گفتند: اين حرفها را نزن. حالا حالا ها زود است كه بروى. هنوز خيلى كارها با توداريم.

نيمه شب بلند شد. وضو گرفت. نماز خواند و اشك ريخت. نمى خواست اشك هايش را كسى ببيند. حدود ۱۰ صبح پانزدهم آذر بود كه عازم عمليات شد. با تيم پرواز و چند هليكوپتر ديگر در آسمان، اوج گرفت. دهها تانك و نفربر عراقى را به آتش كشيد. موقع بازگشت، دو فروند ميگ عراقى، هليكوپتر او را هدف موشك قرار دادند و پرنده او در هيمنه آتش سوخت و به عرش پرواز كرد. احمد، همچون ابراهيم خليل، آتش عشق الهى را به جان خريد و بر بال فرشتگان نشست.
 
منبع: ساجدhttp://www.asriran.com
+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 0:41  توسط م. پ  |